inside reading 4

0.0(0)
Studied by 0 people
call kaiCall Kai
learnLearn
examPractice Test
spaced repetitionSpaced Repetition
heart puzzleMatch
flashcardsFlashcards
GameKnowt Play
Card Sorting

1/45

encourage image

There's no tags or description

Looks like no tags are added yet.

46 Terms

1
New cards
  • with confidence

  • preliminary

  • both in

  • sole

  • Trivia


1. With confidence (phrase)

معنی: با اعتمادبه‌نفس؛ با اطمینان

Example: She spoke with confidence.
او با اعتمادبه‌نفس صحبت کرد.

2. Preliminary (adjective)

معنی: مقدماتی؛ اولیه؛ پیش‌نیاز

Example: The team conducted a preliminary investigation.
تیم یک بررسی مقدماتی انجام داد.

Collocations:

  • Preliminary results = نتایج اولیه

  • Preliminary examination = بررسی مقدماتی


3. Both in (phrase)

معنی: در هر دو مورد؛ هم در ... و هم در ...

Example: The treatment was successful both in children and adults.
این درمان هم در کودکان و هم در بزرگسالان موفقیت‌آمیز بود.


4. Sole (adjective)

معنی: تنها؛ یگانه؛ منحصر‌به‌فرد

Example: She was the sole survivor of the accident.
او تنها بازماندهٔ آن حادثه بود.

Collocations:

  • Sole purpose = تنها هدف

  • Sole responsibility = مسئولیت انحصاری

  • Sole survivor = تنها بازمانده



5.Trivia /ˈtrɪviə/ (noun)

معنی: دانستنی‌های جالب و سرگرم‌کننده؛ اطلاعات عمومی پراکنده

Example 1:
I enjoy learning random trivia.
من از یادگیری دانستنی‌های جالب و پراکنده لذت می‌برم.

Example 2:
The quiz was full of interesting trivia about nature.
آن مسابقه پر از دانستنی‌های جالب دربارهٔ طبیعت بود.

Related phrases:

  • Trivia quiz = مسابقهٔ اطلاعات عمومی

  • Random trivia = دانستنی‌های جالب و پراکنده



2
New cards
  • cheetah

  • gazelle

  • antelope

  • falcon

  • ostrich

  • Bird

  • roadrunner

  • coyote

  • swift

  • albatross

  • salmon Fish

  • eel

  • Wildebeest

  • zebra

  • dovekie

  • loon

  • puffin

  • thick-billed murre

  • beetle

  • Insect

  • Grazing Animal

  • Feline

  • Canine


  • Cheetah = یوزپلنگ

  • Gazelle = غزال؛ آهو

  • Antelope = آنتلوپ؛ نوعی پستاندار علف‌خوار شبیه آهو

  • Falcon = شاهین؛ باز شکاری

  • Ostrich = شترمرغ

  • Bird = پرنده

  • Roadrunner = پرندهٔ دونده

  • Coyote = کایوت؛ گرگ صحرایی آمریکای شمالی

  • Swift = بادخورک

  • Albatross = آلباتروس

  • Salmon = ماهی سالمون؛ ماهی آزاد

  • Fish = ماهی

  • Eel = مارماهی

  • Wildebeest = گنو؛ گاو وحشی آفریقایی

  • Zebra = گورخر

  • Dovekie = داوکی؛ پرندهٔ دریایی کوچک قطبی

  • Loon = پرندهٔ غواص

  • Puffin = پافین؛ طوطی دریایی

  • Thick-billed murre = مور ضخیم‌منقار

  • Beetle = سوسک؛ قاب‌بال

  • Insect = حشره

  • Grazing animal = حیوان علف‌چر

  • Feline = گربه‌سان؛ مربوط به گربه‌ها

  • Canine = سگ‌سان؛ مربوط به سگ‌ها


3
New cards
  • in a sense

  • Olympians

  • National Wildlife Federation

  • Excel


1. In a sense /ɪn ə sens/ (phrase)

  • معنی: از یک نظر؛ به نوعی؛ تا حدی

Example 1:
In a sense, we are all responsible for the environment.
از یک نظر، همهٔ ما در قبال محیط زیست مسئول هستیم.

Example 2:
In a sense, this was a victory.
به نوعی، این یک پیروزی بود.


2. Olympians /əˈlɪmpiənz/ (plural noun)

معنی: ورزشکاران المپیکی؛ شرکت‌کنندگان در بازی‌های المپیک

Example:
The Olympians trained hard for the competition.
ورزشکاران المپیکی برای مسابقات سخت تمرین کردند.

Singular: Olympian = ورزشکار المپیکی


3. National Wildlife Federation /ˈnæʃənəl ˈwaɪldlaɪf ˌfedəˈreɪʃən/ (proper noun)

معنی: فدراسیون ملی حیات‌وحش آمریکا

نام سازمانی آمریکایی است که در زمینهٔ حفاظت از حیات‌وحش و محیط زیست فعالیت می‌کند.

Example:
The National Wildlife Federation works to protect natural habitats.
فدراسیون ملی حیات‌وحش برای حفاظت از زیستگاه‌های طبیعی فعالیت می‌کند.


4. Excel /ɪkˈsel/ (verb)

معنی: عالی عمل کردن؛ برتری داشتن؛ در کاری بسیار موفق بودن

Example :
She excels at mathematics.
او در ریاضیات بسیار عالی عمل می‌کند.

Collocations:

  • Excel at something = در کاری مهارت و عملکرد عالی داشتن

  • Excel in a field = در یک زمینه برجسته بودن

Word family:

  • Excellent (adjective) = عالی؛ بسیار خوب

  • Excellence (noun) = برتری؛ تعالی


4
New cards
  • Athleticism

  • Endurance

  • Animal kingdom

  • Welfare

  • Survival

  • Perform amazing feats

  • With the purpose of

  • Seek

  • Prey

  • Mate

  • Escape predators

  • Endure

  • The elements


1. Athleticism /æθˈletɪsɪzəm/ (noun)

معنی: توانایی و مهارت جسمانی؛ آمادگی ورزشی

Example:
Athleticism is important in many sports.
توانایی جسمانی در بسیاری از ورزش‌ها اهمیت دارد.


2. Endurance /ɪnˈdjʊərəns/ (noun)

معنی: استقامت؛ توانایی تحمل فعالیت یا شرایط سخت برای مدت طولانی

Example:
Marathon runners need great endurance.
دوندگان ماراتن به استقامت زیادی نیاز دارند.


3. Animal kingdom /ˈænɪməl ˌkɪŋdəm/ (noun phrase)

معنی: قلمرو حیوانات؛ دنیای جانوران

Example:
There are many fascinating creatures in the animal kingdom.
موجودات شگفت‌انگیز زیادی در دنیای حیوانات وجود دارند.


4. Welfare /ˈwelfeə/ (noun)

معنی: رفاه؛ سلامت و آسایش

Example:
Animal welfare should be protected.
باید از رفاه و سلامت حیوانات محافظت شود.


5. Survival /səˈvaɪvəl/ (noun)

معنی: بقا؛ زنده ماندن

Example:
Water is essential for survival.
آب برای بقا ضروری است.


6. Perform amazing feats /pəˈfɔːm əˈmeɪzɪŋ fiːts/ (verb phrase)

معنی: کارهای شگفت‌انگیز انجام دادن؛ توانایی‌های خارق‌العاده نشان دادن

Example:
Animals perform amazing feats every day.
حیوانات هر روز کارهای شگفت‌انگیزی انجام می‌دهند.


7. With the purpose of /wɪð ðə ˈpɜːpəs əv/ (phrase)

معنی: با هدفِ؛ به‌منظورِ

Example:
They built the shelter with the purpose of protecting wildlife.
آن‌ها این پناهگاه را با هدف حفاظت از حیات‌وحش ساختند.


8. Seek /siːk/ (verb)

معنی: جست‌وجو کردن؛ در پی چیزی بودن

Example:
Wild animals seek food and shelter.
حیوانات وحشی به دنبال غذا و پناهگاه می‌گردند.

Word family:

  • Seek (verb) = جست‌وجو کردن

  • Sought (past / past participle) = جست‌وجو کرد


9. Prey /preɪ/ (noun)

معنی: طعمه؛ جانوری که شکار می‌شود

Example:
The lion watches its prey carefully.
شیر طعمه‌اش را با دقت زیر نظر می‌گیرد.

Collocations:

  • Hunt prey = شکار کردن طعمه

  • Catch prey = گرفتن طعمه

  • Prey animal = حیوان طعمه


10. Mate /meɪt/ (verb)

معنی: جفت‌گیری کردن؛ جفت پیدا کردن

Example:
Many animals mate during the breeding season.
بسیاری از حیوانات در فصل تولیدمثل جفت‌گیری می‌کنند.

Related word:

  • Mating (noun) = جفت‌گیری


11. Escape predators /ɪˈskeɪp ˈpredətəz/ (verb phrase)

معنی: از دست شکارچیان فرار کردن

Example:
Gazelles run quickly to escape predators.
غزال‌ها برای فرار از دست شکارچیان سریع می‌دوند.


12. Endure /ɪnˈdjʊə/ (verb)

معنی: تحمل کردن؛ تاب آوردن؛ دوام آوردن

Example:
Animals must endure extreme weather conditions.
حیوانات باید شرایط آب‌وهوایی بسیار سخت را تحمل کنند.

Word family:

  • Endure (verb) = تحمل کردن

  • Endurance (noun) = استقامت؛ تحمل

  • Enduring (adjective) = ماندگار؛ پایدار


13. The elements /ði ˈelɪmənts/ (noun phrase)

معنی: عوامل و شرایط طبیعی محیط؛ مانند سرما، گرما، باد و باران

Example:
Wild animals must survive the elements.
حیوانات وحشی باید در برابر شرایط سخت طبیعی دوام بیاورند.

📌 نکته: در این عبارت، the elements به شرایط جوی و طبیعی اشاره دارد، نه عناصر شیمیایی.

5
New cards
  • Sprinting

  • Be said to be

  • Top speed

  • Fleet-footed

  • Feed on something

  • Natural habitat

  • Grasslands

  • Outrun

  • Maintain one's speed

  • Take down prey

  • Meet one's match

  • Be clocked at

  • In pursuit of something

  • Escape


1. Sprinting /ˈsprɪntɪŋ/ (noun)

معنی: دوی سرعت؛ دویدن با حداکثر سرعت در مسافت کوتاه

Example:
He is training for the 100-metre sprint.
او برای مسابقهٔ دوی سرعت ۱۰۰ متر تمرین می‌کند.

2. Be said to be /biː sed tə biː/ (verb phrase)

معنی: گفته می‌شود که؛ معروف است که

Example:
The cheetah is said to be the fastest land animal.
گفته می‌شود یوزپلنگ سریع‌ترین حیوان خشکی است.

3. Top speed /ˌtɒp ˈspiːd/ (noun phrase)

معنی: حداکثر سرعت؛ بیشترین سرعت

Example:
The car can reach a top speed of 200 kilometres per hour.
این خودرو می‌تواند به حداکثر سرعت ۲۰۰ کیلومتر در ساعت برسد.

4. Fleet-footed /ˌfliːt ˈfʊtɪd/ (adjective)

معنی: تندپا؛ چابک و سریع‌پا

Example:
The fleet-footed gazelle escaped from the cheetah.
غزال تندپا از دست یوزپلنگ فرار کرد.

📌 این صفت بیشتر برای توصیف موجودات یا افرادی به کار می‌رود که بسیار سریع می‌دوند.

5. Feed on something /ˈfiːd ɒn/ (phrasal verb)

معنی: از چیزی تغذیه کردن

Example:
Cheetahs feed on gazelles and other animals.
یوزپلنگ‌ها از غزال‌ها و حیوانات دیگر تغذیه می‌کنند.

6. Natural habitat /ˌnætʃərəl ˈhæbɪtæt/ (noun phrase)

معنی: زیستگاه طبیعی

Example:
The forest is the natural habitat of many wild animals.
جنگل زیستگاه طبیعی بسیاری از حیوانات وحشی است.

7. Grasslands /ˈɡrɑːslændz/ (plural noun)

معنی: علفزارها؛ مراتع طبیعی گسترده

Example:
Zebras live in the grasslands of Africa.
گورخرها در علفزارهای آفریقا زندگی می‌کنند.

8. Outrun /ˌaʊtˈrʌn/ (verb)

معنی: سریع‌تر از کسی یا چیزی دویدن؛ در دویدن از کسی پیشی گرفتن

Example:
The cheetah can outrun most other land animals.
یوزپلنگ می‌تواند در دویدن از بیشتر حیوانات خشکی پیشی بگیرد.

شکل‌های فعل:

  • حال: Outrun

  • گذشته: Outran

  • شکل سوم: Outrun

9. Maintain one's speed /meɪnˈteɪn wʌnz spiːd/ (verb phrase)

معنی: سرعت خود را حفظ کردن

Example:
The runner could not maintain his speed for long.
دونده نتوانست سرعتش را برای مدت طولانی حفظ کند.

10. Take down prey /teɪk daʊn preɪ/ (verb phrase)

معنی: طعمه را از پا درآوردن؛ شکار کردن

Example:
The cheetah managed to take down its prey.
یوزپلنگ موفق شد طعمه‌اش را از پا درآورد.

📌 Take down در این متن به معنای شکست دادن یا از پا درآوردن طعمه است.

11. Meet one's match /miːt wʌnz mætʃ/ (idiom)

معنی: به حریفی هم‌سطح یا قدرتمند برخورد کردن؛ بالاخره رقیب سرسخت خود را پیدا کردن

Example:
The champion finally met his match.
قهرمان بالاخره با حریفی هم‌سطح خودش روبه‌رو شد.

12. Be clocked at /biː klɒkt æt/ (passive verb phrase)

معنی: سرعت یا زمان چیزی اندازه‌گیری و ثبت شدن

Example:
The runner was clocked at 25 kilometres per hour.
سرعت دونده ۲۵ کیلومتر در ساعت ثبت شد.

13. Long distances /ˌlɒŋ ˈdɪstənsɪz/ (noun phrase)

معنی: مسافت‌های طولانی

Example:
Pronghorns can run at high speeds over long distances.
آنتلوپ‌های شاخ‌شاخی می‌توانند مسافت‌های طولانی را با سرعت زیاد بدوند.

14. In pursuit of something /ɪn pəˈsjuːt əv/ (phrase)

معنی: در تعقیب چیزی؛ به دنبال چیزی

Example:
The cheetah runs in pursuit of its prey.
یوزپلنگ در تعقیب طعمه‌اش می‌دود.

Word family:

  • Pursue (verb) = تعقیب کردن؛ دنبال کردن

  • Pursuit (noun) = تعقیب؛ دنبال کردن

15. Escape /ɪˈskeɪp/ (verb)

معنی: فرار کردن؛ گریختن؛ از دست چیزی یا کسی نجات پیدا کردن

Example:
The pronghorn runs to escape predators.
آنتلوپ شاخ‌شاخی برای فرار از دست شکارچیان می‌دود.

6
New cards


  • Be widely acknowledged to be

  • Achieve astonishing speeds

  • Dive for prey

  • Cite a figure

  • Put the figure at

  • Either way

  • On foot

  • Incidentally

  • Cruising speed



1. Be widely acknowledged to be (verb phrase) : به‌طور گسترده به‌عنوان چیزی شناخته شدن؛ عموماً پذیرفته شدن که

Example:
She is widely acknowledged to be a talented musician.
او به‌طور گسترده به‌عنوان موسیقی‌دانی بااستعداد شناخته می‌شود.


2. Achieve astonishing speeds (verb phrase): به سرعت‌های حیرت‌انگیز دست یافتن

Example:
The falcon achieves astonishing speeds during its dive.
شاهین هنگام شیرجه به سرعت‌های حیرت‌انگیزی دست پیدا می‌کند.


4. Dive for prey (verb phrase): برای شکار طعمه شیرجه زدن

Example:
The bird dives for prey from high above.
پرنده از ارتفاع زیاد برای شکار طعمه شیرجه می‌زند.


5. Cite a figure (verb phrase): عدد یا رقمی را به‌عنوان منبع یا آمار ذکر کردن

Example:
Some sources cite a top speed of 200 mph.
برخی منابع حداکثر سرعت ۲۰۰ مایل در ساعت را ذکر می‌کنند.


6. Put the figure at (verb phrase): رقمی را حدودِ مقدار مشخصی اعلام کردن

Example:
Other sources put the figure at 120 mph.
منابع دیگر این رقم را حدود ۱۲۰ مایل در ساعت اعلام می‌کنند.


7. Either way (phrase): در هر صورت؛ به هر حال

Example:
Either way, the journey will take several hours.
در هر صورت، سفر چند ساعت طول خواهد کشید.


8. On foot (phrase): پیاده؛ با پای پیاده

Example:
The fastest bird on foot is the ostrich.
سریع‌ترین پرنده از نظر دویدن روی زمین، شترمرغ است.


10. Outpace (verb): از کسی یا چیزی سریع‌تر حرکت کردن؛ در سرعت از کسی پیشی گرفتن

Example:
The ostrich can outpace the roadrunner.
شترمرغ می‌تواند از رودرانر سریع‌تر بدود.


11. Top out at(phrasal verb): حداکثر به مقدار مشخصی رسیدن؛ از آن مقدار فراتر نرفتن

Example:
The car's speed tops out at 150 mph.
حداکثر سرعت خودرو به ۱۵۰ مایل در ساعت می‌رسد.


12. Incidentally (adverb): راستی؛ ضمناً؛ اتفاقاً

Example:
Incidentally, coyotes can also run very fast.
راستی، کایوت‌ها هم می‌توانند خیلی سریع بدوند.


13. Cruising speed (noun phrase): سرعت معمول و پایدار حرکت؛ سرعتی که در آن حرکت ادامه پیدا می‌کند

Example:
The coyote has a cruising speed of 25 to 30 mph.
سرعت معمول دویدن کایوت ۲۵ تا ۳۰ مایل در ساعت است.

7
New cards
  • Paltry

  • Come close to

  • Take something for instance

  • Arctic tern

  • Migrate

  • Cover a distance

  • Long duration

  • Underdeveloped

  • Almost entirely

  • On the wing

  • Be named for

  • Feeding trip


1. Paltry /ˈpɔːltri/ (adjective)

معنی: ناچیز؛ اندک؛ بسیار کم در مقایسه با مقدار مورد انتظار

Example:
The Olympic Marathon is a paltry distance compared with some animal migrations.
مسافت ماراتن المپیک در مقایسه با برخی مهاجرت‌های حیوانات ناچیز است.


2. Come close to /kʌm ˈkləʊs tə/ (verb phrase)

معنی: به چیزی نزدیک شدن؛ قابل مقایسه بودن با چیزی

Example:
My result doesn't come close to yours.
نتیجهٔ من اصلاً به نتیجهٔ تو نزدیک نیست.


3. Take something for instance /teɪk ˈsʌmθɪŋ fər ˈɪnstəns/ (phrase)

معنی: برای مثال چیزی را در نظر بگیرید

Example:
Take the Arctic tern, for instance.
برای مثال، پرستوی دریایی قطبی را در نظر بگیرید.


4. Arctic tern /ˌɑːktɪk ˈtɜːn/ (noun)

معنی: پرستوی دریایی قطبی؛ پرنده‌ای مهاجر که بین مناطق قطبی سفر می‌کند

Example:
The Arctic tern migrates between the North and South Poles.
پرستوی دریایی قطبی بین قطب شمال و قطب جنوب مهاجرت می‌کند.


5. Migrate /maɪˈɡreɪt/ (verb)

معنی: مهاجرت کردن؛ از منطقه‌ای به منطقهٔ دیگر کوچ کردن

Example:
Many birds migrate to warmer regions in winter.
بسیاری از پرندگان در زمستان به مناطق گرم‌تر مهاجرت می‌کنند.

Word family:

  • Migrate (verb) = مهاجرت کردن

  • Migration (noun) = مهاجرت

  • Migratory (adjective) = مهاجر؛ مربوط به مهاجرت


6. Cover a distance /ˈkʌvə ə ˈdɪstəns/ (verb phrase)

معنی: مسافتی را پیمودن؛ مسافتی را طی کردن

Example:
The birds cover thousands of miles every year.
این پرندگان هر سال هزاران مایل را می‌پیمایند.


7. Long duration /ˌlɒŋ djʊəˈreɪʃən/ (noun phrase)

معنی: مدت طولانی؛ بازهٔ زمانی طولانی

Example:
Some birds remain in flight for long durations.
بعضی پرندگان برای مدت‌های طولانی در حال پرواز می‌مانند.


8. Underdeveloped /ˌʌndədɪˈveləpt/ (adjective)

معنی: کم‌توسعه‌یافته؛ رشدنیافته؛ به‌اندازهٔ کافی تکامل‌نیافته

Example:
Swifts have very underdeveloped legs.
پاهای بادخورک‌ها بسیار کم‌توسعه‌یافته است.


9. Almost entirely /ˈɔːlməʊst ɪnˈtaɪəli/ (adverbial phrase)

معنی: تقریباً به‌طور کامل؛ تقریباً تماماً

Example:
The bird spends almost its entire life in flight.
این پرنده تقریباً تمام عمر خود را در حال پرواز سپری می‌کند.


12. On the wing /ɒn ðə ˈwɪŋ/ (idiom)

معنی: در حال پرواز؛ در آسمان

Example:
Some birds spend most of their lives on the wing.
بعضی پرندگان بیشتر عمر خود را در حال پرواز می‌گذرانند.

📌 نکته: عبارت on the wing یک اصطلاح است و منظور از آن «در حال پرواز بودن» است


13. Be named for /biː ˈneɪmd fə/ (verb phrase)

معنی: به خاطر چیزی نام‌گذاری شدن

Example:
The bird is named for its unusual appearance.
این پرنده به خاطر ظاهر غیرمعمولش نام‌گذاری شده است.


14. Feeding trip /ˈfiːdɪŋ trɪp/ (noun phrase)

معنی: سفر برای یافتن غذا؛ سفر تغذیه‌ای

Example:
The albatross travels thousands of miles on feeding trips.
آلباتروس هنگام سفر برای یافتن غذا هزاران مایل را طی می‌کند.

8
New cards
  • Breeding grounds

  • Mammal

  • Circuit

  • Calving area

  • Back again


  1. Breeding grounds /ˈbriːdɪŋ ɡraʊndz/ (plural noun)

معنی: محل‌های تولیدمثل؛ مناطق زادآوری

Example:
Many birds return to their breeding grounds in spring.
بسیاری از پرندگان در بهار به محل‌های تولیدمثل خود بازمی‌گردند.

  1. Mammal /ˈmæməl/ (noun)

معنی: پستاندار

Example:
Whales are mammals, not fish.
نهنگ‌ها پستاندار هستند، نه ماهی.

Word family:

  • Mammal (noun) = پستاندار

  • Mammalian (adjective) = مربوط به پستانداران

3. Circuit /ˈsɜːkɪt/ (noun)

معنی: مسیر حلقه‌ای؛ مسیر رفت‌وبرگشتی؛ دور کامل

در این متن، به مسیری اشاره دارد که نهنگ خاکستری طی می‌کند و در نهایت به نقطهٔ آغاز خود بازمی‌گردد.

Example:
The whale makes an annual circuit between the Arctic and warmer waters.
نهنگ هر سال مسیری رفت‌وبرگشتی بین قطب شمال و آب‌های گرم‌تر طی می‌کند.

  1. Calving area /ˈkɑːvɪŋ ˌeəriə/ (noun phrase)

معنی: منطقهٔ زایمان؛ محل تولد نوزادان حیوانات

Example:
Gray whales travel to warm calving areas in winter.
نهنگ‌های خاکستری در زمستان به مناطق گرم برای زایمان سفر می‌کنند.

📌 Calve (verb) = زایمان کردن (برای گاوها و برخی پستانداران بزرگ، مانند نهنگ‌ها)
Calving (noun) = زایمان؛ به‌ویژه در حیوانات بزرگ

4. Back again /bæk əˈɡen/ (adverbial phrase)

معنی: دوباره برگشتن؛ بار دیگر بازگشتن

Example:
The whales migrate south in winter and travel back again in spring.
نهنگ‌ها در زمستان به سمت جنوب مهاجرت می‌کنند و در بهار دوباره بازمی‌گردند.

9
New cards
  • Diving

  • Sperm whale

  • Be acknowledged as

  • Not far behind

  • Dive to a depth of

  • Stay under

  • Duration

  • Exceed

  • Be said to do something

  • Remain submerged

  • Compete in an event

  • The odds are about even

  • Outside of

  • Be thought to do something

  • Be no match for someone/something

  • Superb

  • Long-tailed duck


1. Diving /ˈdaɪvɪŋ/ (noun)

معنی: غواصی؛ شیرجه زدن

Example:
Diving allows some animals to search for food underwater.
غواصی به بعضی از حیوانات امکان می‌دهد زیر آب به دنبال غذا بگردند.


2. Sperm whale /ˈspɜːm weɪl/ (noun)

معنی: نهنگ عنبر؛ نوعی نهنگ بزرگ که توانایی غواصی در عمق زیاد را دارد.

Example:
The sperm whale can dive to incredible depths.
نهنگ عنبر می‌تواند تا عمق‌های شگفت‌انگیزی شیرجه بزند.


3. Be acknowledged as /biː əkˈnɒlɪdʒd æz/ (verb phrase)

معنی: به‌عنوان چیزی شناخته شدن؛ مورد تأیید قرار گرفتن به‌عنوان

Example:
The sperm whale is acknowledged as a deep-diving mammal.
نهنگ عنبر به‌عنوان پستانداری که در عمق زیاد غواصی می‌کند شناخته شده است.

📌 Word family:

  • Acknowledge (verb) = پذیرفتن؛ به رسمیت شناختن

  • Acknowledgement (noun) = تأیید؛ قدردانی


4. Not far behind /nɒt fɑː bɪˈhaɪnd/ (phrase)

معنی: فاصلهٔ زیادی نداشتن؛ چندان عقب‌تر نبودن

Example:
The northern bottlenose whale is not far behind the sperm whale.
نهنگ منقاردار شمالی فاصلهٔ زیادی با نهنگ عنبر ندارد.


5. Dive to a depth of /daɪv tə ə depθ əv/ (verb phrase)

معنی: تا عمق مشخصی شیرجه زدن

Example:
The penguin can dive to a depth of 1,770 feet.
پنگوئن می‌تواند تا عمق ۱۷۷۰ فوت شیرجه بزند.

📌 ساختار:
Dive to a depth of + number = تا عمق مشخصی شیرجه زدن


6. Stay under /steɪ ˈʌndə/ (verb phrase)

معنی: زیر آب ماندن؛ در زیر سطح آب باقی ماندن

Example:
The whale can stay under for more than two hours.
نهنگ می‌تواند بیش از دو ساعت زیر آب بماند.


7. Duration /djʊəˈreɪʃən/ (noun)

معنی: مدت؛ بازهٔ زمانی

Example:
The duration of the dive was over two hours.
مدت غواصی بیش از دو ساعت بود.

📌 Long duration = مدت طولانی


8. Exceed /ɪkˈsiːd/ (verb)

معنی: فراتر رفتن از؛ بیشتر بودن از

Example:
The dive may exceed two hours.
مدت غواصی ممکن است از دو ساعت بیشتر شود.

Word family:

  • Exceed (verb) = فراتر رفتن از

  • Excess (noun) = مقدار اضافی؛ مازاد

  • Excessive (adjective) = بیش از حد؛ افراطی


9. Be said to do something /biː ˈsed tə/ (passive verb phrase)

معنی: گفته می‌شود که کاری را انجام می‌دهد

Example:
The bottlenose whale is said to dive at least 5,000 feet.
گفته می‌شود نهنگ منقاردار دست‌کم تا عمق ۵۰۰۰ فوت شیرجه می‌زند.

📌 این ساختار برای بیان اطلاعات یا ادعاهایی استفاده می‌شود که به دیگران نسبت داده می‌شوند.


10. Remain submerged /rɪˈmeɪn səbˈmɜːdʒd/ (verb phrase)

معنی: زیر آب باقی ماندن؛ غوطه‌ور ماندن

Example:
The whale can remain submerged for two hours.
نهنگ می‌تواند دو ساعت زیر آب باقی بماند.

📌 Submerged (adjective) = زیر آب؛ غوطه‌ور


11. Compete in an event /kəmˈpiːt ɪn ən ɪˈvent/ (verb phrase)

معنی: در یک مسابقه یا رویداد رقابت کردن

Example:
The two athletes competed in an Olympic event.
آن دو ورزشکار در یک مسابقهٔ المپیکی رقابت کردند.


12. The odds are about even /ði ˌɒdz əbaʊt ˈiːvən/ (phrase)

معنی: شانس دو طرف تقریباً برابر است

Example:
The odds are about even between the two competitors.
شانس دو شرکت‌کننده تقریباً برابر است.

📌 Odds در این عبارت به معنی احتمال یا شانس رخ دادن یک اتفاق است.


14. Outside of /ˌaʊtˈsaɪd əv/ (preposition)

معنی: خارج از؛ به‌جز؛ بیرون از محدودهٔ

Example:
Outside of the penguin family, few birds can dive so deeply.
خارج از خانوادهٔ پنگوئن‌ها، پرندگان کمی می‌توانند تا این اندازه عمیق شیرجه بزنند.


16. Be thought to do something /biː ˈθɔːt tə/ (passive verb phrase)

معنی: تصور می‌شود که کاری را انجام می‌دهد؛ گمان می‌رود که

Example:
The bird is thought to dive to 700 feet.
تصور می‌شود این پرنده تا عمق ۷۰۰ فوت شیرجه می‌زند.

📌 تفاوت:

  • Be said to = گفته می‌شود که

  • Be thought to = تصور می‌شود که


17. Be no match for someone/something /biː nəʊ ˈmætʃ fə/ (phrase)

معنی: حریف کسی یا چیزی نبودن؛ توان رقابت با کسی یا چیزی را نداشتن

Example:
The other birds are no match for the emperor penguin.
پرندگان دیگر توان رقابت با پنگوئن امپراتور را ندارند.

📌 نکتهٔ حفظی:
Be no match for = حریفِ ... نبودن


18. Superb /suːˈpɜːb/ (adjective)

معنی: عالی؛ فوق‌العاده؛ بی‌نظیر

Example:
Dolphins are superb swimmers.
دلفین‌ها شناگران فوق‌العاده‌ای هستند.




10
New cards
  • Leap

  • Cover a distance

  • Bounding

  • Almost the same distance

  • Long-jump champion

  • Inch-long

  • Southern cricket frog

  • Make a leap

  • Exceed

  • Body length


1. Leap /liːp/ (verb / noun)

معنی فعل: جهیدن؛ با یک حرکت بلند پریدن
معنی اسم: جهش؛ پرش بلند

Example:
The kangaroo leaped over the fence.
کانگورو از روی حصار پرید.

شکل‌های فعل:

  • حال: Leap

  • گذشته: Leapt / Leaped

  • شکل سوم: Leapt / Leaped

📌 هر دو شکل گذشته در انگلیسی درست هستند؛ Leapt در انگلیسی بریتانیایی رایج است.


2. Cover a distance /ˈkʌvə ə ˈdɪstəns/ (verb phrase)

معنی: مسافتی را پیمودن؛ مسافتی را طی کردن

Example:
The kangaroo can cover a distance of 30 feet in one leap.
کانگورو می‌تواند با یک پرش مسافت ۳۰ فوت را طی کند.


4. White-tailed deer /ˌwaɪt teɪld ˈdɪə/ (noun)

معنی: گوزن دم‌سفید؛ نوعی گوزن که بخش زیرین دمش سفید است.

Example:
White-tailed deer live in forests and grasslands.
گوزن‌های دم‌سفید در جنگل‌ها و علفزارها زندگی می‌کنند.

📌 Deer در حالت جمع نیز به همین شکل باقی می‌ماند:

  • One deer = یک گوزن

  • Two deer = دو گوزن


5. Bounding /ˈbaʊndɪŋ/ (verb / noun)

معنی: جست‌وخیز کردن؛ با جهش‌های بلند حرکت کردن

Example:
The deer was bounding across the field.
گوزن با جهش‌های بلند از میان مزرعه عبور می‌کرد.

Word family:

  • Bound (verb) = جهیدن؛ با جهش حرکت کردن

  • Bounding (verb / noun) = در حال جست‌وخیز بودن؛ جست‌وخیز


6. Almost the same distance /ˈɔːlməʊst ðə seɪm ˈdɪstəns/ (phrase)

معنی: تقریباً همان مسافت؛ تقریباً به همان اندازه

Example:
The two animals can jump almost the same distance.
این دو حیوان می‌توانند تقریباً مسافت یکسانی را بپرند.


7. Long-jump champion /ˈlɒŋ dʒʌmp ˈtʃæmpiən/ (noun phrase)

معنی: قهرمان پرش طول

Example:
The frog may be the true long-jump champion.
این قورباغه ممکن است قهرمان واقعی پرش طول باشد.


8. Inch-long /ˈɪntʃ lɒŋ/ (adjective)

معنی: به طول یک اینچ؛ یک اینچی

Example:
The inch-long frog can make surprisingly long jumps.
این قورباغهٔ یک اینچی می‌تواند پرش‌های شگفت‌آوری انجام دهد.

📌 ساختار:
Number + unit + long = به طولِ مقدار مشخص

مثلاً:

  • Two-foot-long = به طول دو فوت

  • Six-inch-long = به طول شش اینچ


9. Make a leap /meɪk ə liːp/ (verb phrase)

معنی: جهش کردن؛ یک پرش بلند انجام دادن

Example:
The tiny frog makes enormous leaps for its size.
این قورباغهٔ کوچک نسبت به اندازه‌اش جهش‌های بسیار بلندی انجام می‌دهد.


10. Exceed /ɪkˈsiːd/ (verb)

معنی: بیشتر بودن از؛ فراتر رفتن از

Example:
The frog's leap can exceed 60 times its body length.
پرش این قورباغه می‌تواند بیش از ۶۰ برابر طول بدنش باشد.

Word family:

  • Exceed (verb) = فراتر رفتن از

  • Excess (noun) = مقدار اضافی؛ مازاد

  • Excessive (adjective) = بیش از حد؛ افراطی


11. Body length /ˈbɒdi leŋθ/ (noun phrase)

معنی: طول بدن

Example:
The frog can jump 60 times its body length.
این قورباغه می‌تواند ۶۰ برابر طول بدن خود بپرد.

📌 نکتهٔ مهم:
60 times its body length یعنی «۶۰ برابر طول بدن خودش»، نه ۶۰ برابر وزن یا اندازهٔ کلی آن.

11
New cards


  • As for

  • Hurdle

  • Leaper

  • Have got nothing on someone/something

  • Lowly

  • Body height

  • Compete with


  1. Hurdle /ˈhɜːdəl/ (verb / noun)

معنی فعل: از روی مانع پریدن؛ مانعی را پشت سر گذاشتن
معنی اسم: مانع؛ مانع پرش

Example:
The deer hurdled the fence.
گوزن از روی حصار پرید.

📌 Hurdle an obstacle = از روی یک مانع پریدن


  1. Leaper /ˈliːpə/ (noun)

معنی: جهنده؛ موجودی که می‌پرد

Example:
Kangaroos are powerful leapers.
کانگوروها جهنده‌های قدرتمندی هستند.

📌 Leap (verb) = جهیدن؛ پرش کردن
Leaper (noun) = جهنده

  1. Have got nothing on someone/something /hæv ɡɒt ˈnʌθɪŋ ɒn/ (informal idiom)

معنی: در برابر کسی یا چیزی حرفی برای گفتن نداشتن؛ به پای کسی یا چیزی نرسیدن

Example:
The other athletes have got nothing on her.
ورزشکاران دیگر به پای او نمی‌رسند.

📌 در متن، منظور این است که توانایی پرش گوزن و کانگورو در مقایسه با حشرهٔ Spittlebug بسیار کمتر است.


  1. Lowly /ˈləʊli/ (adjective)

معنی: کوچک و کم‌اهمیت؛ حقیر؛ ناچیز

Example:
The lowly insect can perform an amazing jump.
این حشرهٔ کوچک و به‌ظاهر کم‌اهمیت می‌تواند پرشی شگفت‌انگیز انجام دهد.

📌 در این متن، lowly با لحنی طنزآمیز به کوچک و کم‌اهمیت به نظر رسیدن حشره اشاره دارد.


  1. Body height /ˈbɒdi haɪt/ (noun phrase)

معنی: ارتفاع بدن

Example:
The insect jumps 115 times its body height.
این حشره ۱۱۵ برابر ارتفاع بدن خود می‌پرد.

📌 115 times its body height یعنی ارتفاع پرش حشره ۱۱۵ برابر ارتفاع بدن خودش است.

  1. Compete with /kəmˈpiːt wɪð/ (verb phrase)

معنی: با کسی یا چیزی رقابت کردن؛ توان رقابت با کسی یا چیزی را داشتن

Example:
The deer would have to jump much higher to compete with the spittlebug.
گوزن باید بسیار بلندتر بپرد تا بتواند با حشرهٔ Spittlebug رقابت کند.

Word family:

  • Compete (verb) = رقابت کردن

  • Competition (noun) = رقابت؛ مسابقه

  • Competitor (noun) = رقیب

  • Competitive (adjective) = رقابتی


  1. As for /æz fɔː/ (phrase)

معنی: در موردِ؛ از نظرِ؛ اما دربارهٔ

Example:
As for the high jump, the kangaroo is an impressive jumper.
در مورد پرش ارتفاع، کانگورو پرندهٔ فوق‌العاده‌ای است.

📌 برای تغییر موضوع یا اشاره به جنبه‌ای خاص از بحث استفاده می‌شود.


12
New cards


  • Come close to something

  • Strange-looking

  • Transport

  • Contest

  • Worldwide acclaim

  • Accomplishment

  • Athletic feat

  • Catch food

  • Impress a mate

  • Live another day


  1. Come close to something /kʌm ˈkləʊs tə/ (verb phrase)

معنی: به چیزی نزدیک شدن؛ به پای چیزی رسیدن

Example:
No other animal comes close to the elephant in absolute lifting strength.
هیچ حیوان دیگری از نظر قدرت مطلق بلند کردن وزنه به پای فیل نمی‌رسد.

📌 نکته:
در متن، عبارت doesn't even come close to برای تأکید بر تفاوت زیاد به کار رفته است:

Not even come close to = حتی نزدیکِ ... هم نشدن؛ به پای ... نرسیدن


  1. Strange-looking /ˌstreɪndʒ ˈlʊkɪŋ/ (adjective)

معنی: عجیب‌قیافه؛ دارای ظاهری غیرعادی

Example:
The rhinoceros beetle is a strange-looking insect.
سوسک کرگدنی حشره‌ای عجیب‌قیافه است.

📌 ساختار:
Adjective + looking برای توصیف ظاهر چیزی یا کسی به کار می‌رود.

  • Good-looking = خوش‌قیافه

  • Funny-looking = خنده‌دار یا عجیب‌قیافه

  • Strange-looking = عجیب‌قیافه


Contest /ˈkɒntest/ (noun)

معنی: رقابت؛ مسابقه

Example:
The beetle would win this contest in relative strength.
سوسک در این رقابت از نظر قدرت نسبی برنده می‌شد.

Collocations:

  • Win a contest = در یک رقابت برنده شدن

  • Enter a contest = در یک مسابقه شرکت کردن

  • A close contest = رقابتی نزدیک


3 . Worldwide acclaim /ˌwɜːldˈwaɪd əˈkleɪm/ (noun phrase)

معنی: تحسین و شهرت جهانی؛ مورد تحسین قرار گرفتن در سراسر جهان

Example:
The athlete received worldwide acclaim.
این ورزشکار مورد تحسین جهانی قرار گرفت.

📌 Acclaim یعنی تحسین و تمجید عمومی، به‌ویژه به‌خاطر یک دستاورد.


4. Accomplishment /əˈkʌmplɪʃmənt/ (noun)

معنی: دستاورد؛ موفقیت؛ کاری که با تلاش انجام شده است

Example:
Winning the competition was a great accomplishment.
برنده شدن در مسابقه دستاورد بزرگی بود.

Word family:

  • Accomplish (verb) = به انجام رساندن؛ محقق کردن

  • Accomplishment (noun) = دستاورد؛ موفقیت


5. Athletic feat /æθˈletɪk fiːt/ (noun phrase)

معنی: حرکت یا عملکرد ورزشی شگفت‌انگیز؛ شاهکار ورزشی

Example:
Jumping such a great distance is an amazing athletic feat.
پریدن در چنین مسافت زیادی یک شاهکار ورزشی شگفت‌انگیز است.

📌 Feat به کاری دشوار، چشمگیر یا تحسین‌برانگیز گفته می‌شود.


6. Catch food /kætʃ fuːd/ (verb phrase)

معنی: غذا شکار کردن؛ غذا به دست آوردن

Example:
Predators use their strength to catch food.
حیوانات شکارچی از قدرت خود برای شکار غذا استفاده می‌کنند.

📌 برای حیوانات شکارچی، عبارت Catch prey (شکار گرفتن) نیز بسیار رایج است.


7. Impress a mate /ɪmˈpres ə meɪt/ (verb phrase)

معنی: جفت خود را تحت تأثیر قرار دادن

Example:
Some birds perform impressive dances to impress a mate.
بعضی پرندگان برای تحت تأثیر قرار دادن جفت خود، رقص‌های چشمگیری اجرا می‌کنند.

📌 در زیست‌شناسی، Mate به جفتی گفته می‌شود که حیوان برای تولیدمثل انتخاب می‌کند.


8. Live another day /lɪv əˈnʌðə deɪ/ (verb phrase)

معنی: یک روز دیگر زنده ماندن؛ به زندگی ادامه دادن

Example:
The animal escaped from its predator and lived another day.
حیوان از دست شکارچی خود فرار کرد و یک روز دیگر زنده ماند.

📌 این عبارت اصطلاحی است و در متن یعنی حیوان با فرار از خطر، فرصت ادامهٔ زندگی پیدا می‌کند.


13
New cards

in less than & in under

1. In less than = در کمتر ازِ

عبارتی رایج و خنثی که در گفتار و نوشتار استفاده می‌شود.

Example:
The elephant can lift the weight in less than a minute.
فیل می‌تواند وزنه را در کمتر از یک دقیقه بلند کند.

2. In under = در کمتر ازِ

کوتاه‌تر و کمی محاوره‌ای‌تر است و در مکالمه بسیار رایج است.

Example:
She finished the race in under ten minutes.
او مسابقه را در کمتر از ده دقیقه تمام کرد.

تفاوت اصلی

عبارت

کاربرد

In less than

رایج در گفتار و نوشتار؛ کمی رسمی‌تر

In under

کوتاه‌تر و محاوره‌ای‌تر

در بیشتر جمله‌ها می‌توان این دو را به‌جای هم استفاده کرد:

  • He completed the task in less than an hour.

  • He completed the task in under an hour.

هر دو یعنی: او کار را در کمتر از یک ساعت تمام کرد.

📌 نکتهٔ گرامری:
بعد از هر دو عبارت، مقدار یا مدت‌زمان می‌آید:

  • In less than 5 minutes = در کمتر از ۵ دقیقه

  • In under 5 minutes = در کمتر از ۵ دقیقه

  • In less than a year = در کمتر از یک سال

  • In under a year = در کمتر از یک سال



14
New cards
  • by huddling together

  • nesting ground

  • saddle

  • promote

  • tulip

  • googling

  • hunt down

  • pitch of

  • sensurrounding

  • admiral


  1. Harsh condition /hɑːʃ kənˈdɪʃən/ (noun phrase)

معنی: شرایط سخت؛ وضعیت دشوار و نامساعد

Example:
Animals must adapt to harsh conditions to survive.
حیوانات برای زنده ماندن باید خود را با شرایط سخت سازگار کنند.

📌 Collocations:

  • Harsh weather conditions = شرایط آب‌وهوایی سخت

  • Harsh living conditions = شرایط سخت زندگی

  • Survive harsh conditions = در شرایط سخت زنده ماندن


2. By huddling together /baɪ ˈhʌdəlɪŋ təˈɡeðə/ (verb phrase)

معنی: با جمع شدن کنار یکدیگر؛ با به هم چسبیدن

وقتی افراد یا حیوانات برای گرم ماندن یا محافظت از خود به یکدیگر نزدیک می‌شوند.

Example:
The penguins stay warm by huddling together.
پنگوئن‌ها با جمع شدن کنار یکدیگر گرم می‌مانند.

📌 Huddle together = دور هم جمع شدن؛ به هم چسبیدن

این عبارت زمانی استفاده می‌شود که چند نفر یا چند حیوان برای هدفی مثل گرم ماندن، احساس امنیت یا مشورت کردن، خیلی نزدیک یکدیگر جمع شوند.

آیا برای انسان‌ها هم استفاده می‌شود؟

بله، کاملاً! هم برای انسان‌ها و هم برای حیوانات استفاده می‌شود.

The children huddled together under a blanket.
بچه‌ها زیر یک پتو به هم چسبیدند.

The players huddled together before the match.
بازیکنان پیش از مسابقه دور هم جمع شدند تا با یکدیگر مشورت کنند.

📌 تفاوت ظریف:

  • Gather together = دور هم جمع شدن (معنای عمومی)

  • Huddle together = خیلی نزدیک و فشرده کنار هم جمع شدن


3. Nesting ground /ˈnestɪŋ ɡraʊnd/ (noun phrase)

معنی: محل لانه‌سازی؛ منطقهٔ تخم‌گذاری پرندگان یا جانوران

Example:
The island is an important nesting ground for seabirds.
این جزیره محل مهمی برای لانه‌سازی پرندگان دریایی است.

📌 Nest (noun) = لانه
Nest (verb) = لانه ساختن


4. Saddle = زین

The rider put a saddle on the horse.
سوارکار زین را روی اسب گذاشت.

اما این کلمه در زمینهٔ سازهای زهی، مثل گیتار، معنی دیگری هم دارد:

Saddle = قطعهٔ کوچکی روی پل گیتار که سیم‌ها روی آن قرار می‌گیرند.

📌 ترفند حفظی:

  • Horse saddle = زین اسب

  • Guitar saddle = خرک گیتار


5. Promote /prəˈməʊt/ (verb)

معنی: ترویج کردن؛ تبلیغ کردن؛ حمایت و تشویق کردن

Example 1:
The organisation promotes healthy sleeping habits.
این سازمان عادت‌های سالم خوابیدن را ترویج می‌کند.

Example 2:
The company promotes its new product.
شرکت محصول جدیدش را تبلیغ می‌کند.

Word family:

  • Promote (verb) = ترویج کردن؛ تبلیغ کردن

  • Promotion (noun) = ترویج؛ تبلیغ؛ ارتقای شغلی

  • Promotional (adjective) = تبلیغاتی


6. Tulip /ˈtjuːlɪp/ (noun)

معنی: گل لاله 🌷

Example:
Tulips bloom in spring.
لاله‌ها در بهار شکوفا می‌شوند.

Plural: Tulips = گل‌های لاله


7. Googling /ˈɡuːɡəlɪŋ/ (verb, -ing form)

معنی: در گوگل جست‌وجو کردن

Example:
I found the answer by Googling the question.
با جست‌وجوی سؤال در گوگل پاسخ را پیدا کردم.

📌 Google (verb) = در گوگل جست‌وجو کردن
Googled (past) = در گوگل جست‌وجو کرد


8. Hunt down /hʌnt ˈdaʊn/ (phrasal verb)

معنی: با جست‌وجوی زیاد پیدا کردن؛ به‌دنبال چیزی یا کسی گشتن تا پیدایش کرد

Example:
She hunted down the information she needed.
او با جست‌وجوی زیاد اطلاعات موردنیازش را پیدا کرد.

📌 Hunt down می‌تواند برای پیدا کردن افراد نیز استفاده شود و گاهی مفهوم تعقیب کردن دارد.


9. Pitch of /pɪtʃ əv/ (noun phrase)

معنی: زیر و بمیِ صدا

Pitch به میزان زیر یا بم بودن صدا اشاره دارد، نه بلندی یا شدت آن.

Example:
The pitch of her voice is quite high.
صدای او نسبتاً زیر است.

📌 High-pitched voice = صدای زیر
Low-pitched voice = صدای بم.


10. Admiral /ˈædmərəl/ (noun)

معنی: دریاسالار؛ بالاترین یا یکی از بالاترین درجه‌های نظامی در نیروی دریایی

Example:
The admiral commanded the naval fleet.
دریاسالار فرماندهی ناوگان دریایی را بر عهده داشت.

📌 در نام بعضی از انواع لاله، Admiral بخشی از نام خاص گل است و به معنی «دریاسالار» ترجمه نمی‌شود.



15
New cards
  • hibernate & hibernation

  • rodent


1. Hibernate /ˈhaɪbəneɪt/ (verb)

معنی: به خواب زمستانی رفتن

بعضی حیوانات در فصل زمستان وارد حالتی می‌شوند که فعالیت بدنشان بسیار کاهش می‌یابد و انرژی کمتری مصرف می‌کنند.

Example 1:
Bears hibernate during the winter.
خرس‌ها در طول زمستان به خواب زمستانی می‌روند.

Example 2:
Some animals hibernate to survive the cold winter.
بعضی حیوانات برای زنده ماندن در زمستان سرد به خواب زمستانی می‌روند.

شکل‌های فعل:

  • حال: Hibernate

  • گذشته: Hibernated

  • شکل سوم: Hibernated

2. Hibernation /ˌhaɪbəˈneɪʃən/ (noun)

معنی: خواب زمستانی

Example:
Hibernation helps some animals conserve energy during winter.
خواب زمستانی به بعضی حیوانات کمک می‌کند در طول زمستان انرژی خود را حفظ کنند.

📌 تفاوت مهم

  • Hibernate = به خواب زمستانی رفتن (فعل)

  • Hibernation = خواب زمستانی (اسم)

ترفند حفظی:

The marmot hibernates during winter.
مارموت در زمستان به خواب زمستانی می‌رود.

Hibernation is a survival strategy.
خواب زمستانی یک راهبرد برای بقاست.


3.Rodent /ˈrəʊdənt/ (noun)

معنی: جونده؛ پستانداری از راستهٔ جوندگان

حیواناتی که دندان‌های پیشین آن‌ها دائماً رشد می‌کند و برای کوتاه نگه داشتن آن‌ها چیزهای مختلف را می‌جوند.

Examples:

  • Mouse = موش

  • Rat = موش صحرایی

  • Squirrel = سنجاب

  • Beaver = سگ آبی


16
New cards
  • Counterweight

  • Compared to

  • Burst of speed

  • Migrating

  • Wildebeest

  • Roam

  • Lead-footed

  • Homebody

  • As big as we are

  • Corner an animal

  • Trick


  1. Counterweight /ˈkaʊntəweɪt/ (noun)

معنی: وزنهٔ تعادل؛ وزنهٔ مقابل

وزنه‌ای که برای متعادل کردن جسمی که وزن یک طرف آن بیشتر است، در طرف مقابل قرار می‌گیرد.

Example:
The crane uses a counterweight to remain stable.
جرثقیل برای حفظ تعادل از یک وزنهٔ تعادل استفاده می‌کند.

2. Compared to = در مقایسه با

Compared to other animals, humans are relatively slow.
در مقایسه با حیوانات دیگر، انسان‌ها نسبتاً کند هستند.

3. Burst of speed = سرعت‌گیری ناگهانی؛ حرکت سریع و کوتاه‌مدت

The cheetah made a short burst of speed.
یوزپلنگ برای مدت کوتاهی با سرعت زیادی حرکت کرد.

4. Migrating = در حال مهاجرت؛ مهاجر

Migrating birds travel long distances.
پرندگان مهاجر مسافت‌های طولانی را طی می‌کنند.

5. Roam = آزادانه پرسه زدن؛ در منطقه‌ای گسترده حرکت کردن

Wild animals roam across the plains.
حیوانات وحشی در دشت‌ها آزادانه پرسه می‌زنند.

6. Lead-footed = بسیار کندپا؛ کُند و سنگین‌پا

در این متن به‌صورت استعاری برای توصیف انسان‌ها در مقایسه با حیوانات سریع به کار رفته است.

7. Homebody = فرد خانه‌نشین؛ کسی که ترجیح می‌دهد در خانه بماند

I'm a bit of a homebody.
من کمی اهل خانه‌نشینی هستم.

8. Corner an animal = حیوانی را به گوشه‌ای گیر انداختن

The dog cornered the cat.
سگ گربه را به گوشه‌ای گیر انداخت.

9. Trick = فریب دادن؛ گول زدن

The fox tricked the other animal.
روباه حیوان دیگر را فریب داد.

17
New cards
  • Homebody vs. Homebound

  • Migrating vs. Migratory



۱. Homebody vs. Homebound

  • Homebody = کسی که دوست دارد در خانه بماند. 🏠
    I'm a homebody.
    من آدم خانه‌نشینی هستم.

  • Homebound = کسی که به سمت خانه می‌رود یا به دلایلی مجبور است در خانه بماند.
    I'm homebound because I'm sick.
    چون بیمارم، مجبورم در خانه بمانم.

📌 ترفند حفظی:

  • Homebody = شخصیت و عادت فرد

  • Homebound = وضعیت یا شرایط فرد

۲. Migrating vs. Migratory

  • Migrating = در حال مهاجرت کردن
    Migrating birds = پرندگانی که در حال مهاجرت هستند.

  • Migratory = مهاجرتی؛ دارای عادت مهاجرت
    Migratory birds = پرندگان مهاجر.

📌 ترفند حفظی:

  • Migrating = تأکید بر انجام مهاجرت

  • Migratory = تأکید بر ویژگی یا عادت مهاجرت

خلاصهٔ تفاوت

کلمه

معنی ساده

Homebody

آدم خانه‌نشین

Homebound

عازم خانه یا محدود به خانه

Migrating

در حال مهاجرت

Migratory

مهاجرتی؛ دارای عادت مهاجرت


18
New cards


  • Fleet-footed

  • Nimble

  • Clumsiness

  • Underestimate

  • Maintain

  • Hot to trot

  • Make a claim


1. Natural envy /ˈnætʃrəl ˈenvi/ (noun phrase)

معنی: حسادت طبیعی؛ حس غبطه

Example:
We sometimes feel natural envy of people who are more successful.
گاهی نسبت به افرادی که موفق‌تر هستند احساس غبطه می‌کنیم.


2. Fleet-footed /ˌfliːt ˈfʊtɪd/ (adjective)

معنی: تندپا؛ بسیار سریع

Example:
The fleet-footed cheetah can run at incredible speeds.
یوزپلنگ تندپا می‌تواند با سرعتی باورنکردنی بدود.


  1. Clumsiness /ˈklʌmzinəs/ (noun)

معنی: ناشی‌گری؛ دست‌وپاچلفتی بودن

Example:
His clumsiness made it difficult to catch the ball.
ناشی‌گری او باعث شد گرفتن توپ برایش دشوار باشد.

Word family:

  • Clumsy (adjective) = ناشی؛ دست‌وپاچلفتی

  • Clumsily (adverb) = به‌شکل ناشیانه

  • Clumsiness (noun) = ناشی‌گری


4. Nimble /ˈnɪmbəl/ (adjective)

معنی: چابک؛ فرز؛ سریع در حرکت

Example:
The nimble cat quickly climbed the tree.
گربهٔ چابک به‌سرعت از درخت بالا رفت.

📌 Nimble fingers = انگشتان چابک


5. Escape artist /ɪˈskeɪp ˈɑːtɪst/ (noun phrase)

معنی: فرد یا حیوانی که در فرار کردن مهارت زیادی دارد

Example:
The clever fox is a real escape artist.
این روباه باهوش واقعاً در فرار کردن مهارت دارد.


6. Cause someone to do something (verb phrase)

معنی: باعث شدن کسی کاری انجام دهد

Example:
The noise caused the baby to wake up.
سر و صدا باعث شد نوزاد بیدار شود.

📌 ساختار مهم:

Cause + someone + to + verb


7. Underestimate /ˌʌndərˈestɪmeɪt/ (verb)

معنی: دست‌کم گرفتن؛ کمتر از حد واقعی برآورد کردن

Example:
Don't underestimate your abilities.
توانایی‌های خودت را دست‌کم نگیر.

Word family:

  • Estimate (verb) = تخمین زدن

  • Underestimate (verb) = دست‌کم گرفتن

  • Underestimation (noun) = دست‌کم گرفتن؛ برآورد کمتر از واقعیت


  • 8. Maintain /meɪnˈteɪn/ (verb)

    معنی در این متن: معتقد بودن؛ بر این نظر پافشاری کردن

    Example:
    Scientists maintain that humans are capable of long-distance running.
    دانشمندان معتقدند که انسان‌ها توانایی دویدن در مسافت‌های طولانی را دارند.

    📌 معانی دیگر:

    • حفظ کردن؛ نگه داشتن

    • تعمیر و نگهداری کردن

8. Hot to trot /ˌhɒt tə ˈtrɒt/ (idiom)

معنی: بسیار مشتاق و آمادهٔ انجام کاری؛ پرانرژی و بی‌قرار

Example:
The team is hot to trot and ready for the competition.
تیم بسیار مشتاق است و برای مسابقه آمادگی دارد.

📌 در عنوان متن، این عبارت حالت بازی با کلمات دارد؛ چون Trot به معنی یورتمه رفتن اسب هم هست.

9. Make a claim /meɪk ə kleɪm/ (verb phrase)

معنی: ادعایی مطرح کردن

Example:
Scientists made an interesting claim about human running ability.
دانشمندان ادعای جالبی دربارهٔ توانایی انسان در دویدن مطرح کردند.



19
New cards
  • Hot to trot

  • Casual jogger

  • Keep up a pace

  • Be capable of

  • Maintain a speed

  • Trot

  • Cover a distance


  1. Casual jogger /ˌkæʒuəl ˈdʒɒɡə/ (noun phrase)

معنی: فردی که به‌صورت تفریحی و غیرحرفه‌ای می‌دود

Example:
Even a casual jogger can improve their fitness.
حتی یک دوندهٔ تفریحی هم می‌تواند آمادگی جسمانی خود را بهبود دهد.


2. Keep up a pace /kiːp ʌp ə ˈpeɪs/ (verb phrase)

معنی: سرعتی را حفظ کردن؛ با سرعت مشخصی ادامه دادن

Example:
She can keep up a steady pace for several miles.
او می‌تواند برای چندین مایل سرعت ثابتی را حفظ کند.


3. Be capable of doing something /biː ˈkeɪpəbəl əv ˈduːɪŋ ˌsʌmθɪŋ/ (verb phrase)

معنی: توانایی انجام کاری را داشتن؛ قادر به انجام کاری بودن

Example:
Wolves are capable of running long distances.
گرگ‌ها توانایی دویدن در مسافت‌های طولانی را دارند.

📌 بعد از of از اسم یا فعل با -ing استفاده می‌کنیم.


4. Maintain a speed /meɪnˈteɪn ə spiːd/ (verb phrase)

معنی: سرعتی را حفظ کردن

Example:
The animal can maintain a high speed for a short time.
این حیوان می‌تواند برای مدت کوتاهی سرعت بالایی را حفظ کند.


5. Trot /trɒt/ (verb / noun)

معنی: یورتمه رفتن؛ یورتمه

نوعی حرکت اسب که از راه رفتن سریع‌تر و از چهار نعل رفتن آهسته‌تر است.

Example:
The horse began to trot along the road.
اسب شروع کرد در امتداد جاده یورتمه برود.

📌 Gallop = چهار نعل رفتن


6. Recreational jogger /ˌrekriˈeɪʃənəl ˈdʒɒɡə/ (noun phrase)

معنی: دوندهٔ تفریحی؛ کسی که برای سرگرمی یا سلامتی می‌دود، نه به‌صورت حرفه‌ای

Example:
Recreational joggers often run in the park.
دوندگان تفریحی اغلب در پارک می‌دوند.


7. Cover a distance /ˌkʌvər ə ˈdɪstəns/ (verb phrase)

معنی: مسافتی را طی کردن؛ پیمودن

Example:
The horse can cover long distances.
اسب می‌تواند مسافت‌های طولانی را طی کند.


20
New cards
  • Hold a decided advantage

  • Incredible feat

  • Human endurance

  • Annual

  • Elevation

  • Below sea level

  • Mountain range

  • Cumulative elevation gain

  • Finish at an elevation of

  • Trailhead

  • Approximately

  • Enter a race

  • Finish within 60 hours

  • Winning time

  • Despite


Hold a decided advantage /həʊld ə dɪˈsaɪdɪd ədˈvɑːntɪdʒ/ (verb phrase)

معنی: برتری قابل‌توجهی داشتن

Example:
Humans may hold a decided advantage in hot weather.
انسان‌ها ممکن است در هوای گرم برتری قابل‌توجهی داشته باشند.

📌 Decided در این عبارت به معنی «واضح و قابل‌توجه» است، نه «تصمیم‌گرفته‌شده».


2. Incredible feat /ɪnˈkredəbəl fiːt/ (noun phrase)

معنی: دستاورد شگفت‌انگیز؛ کار فوق‌العاده

Example:
Running 135 miles is an incredible feat.
دویدن ۱۳۵ مایل دستاوردی شگفت‌انگیز است.


3. Human endurance /ˌhjuːmən ɪnˈdjʊərəns/ (noun phrase)

معنی: استقامت انسان؛ توانایی تحمل فشار و خستگی

Example:
The race tests human endurance.
این مسابقه استقامت انسان را می‌سنجد.

Word family:

  • Endure (verb) = تحمل کردن

  • Endurance (noun) = استقامت؛ توان تحمل

  • Enduring (adjective) = پایدار؛ ماندگار


4. Annual /ˈænjuəl/ (adjective)

معنی: سالانه؛ هر ساله

Example:
The annual race takes place in July.
این مسابقهٔ سالانه در ماه ژوئیه برگزار می‌شود.

📌 Annually (adverb) = سالانه؛ هر سال


5. Elevation /ˌelɪˈveɪʃən/ (noun)

معنی: ارتفاع؛ بلندی از سطح دریا

Example:
The town is at an elevation of 2,000 feet.
این شهر در ارتفاع ۲۰۰۰ فوتی قرار دارد.

📌 At an elevation of + number = در ارتفاعِ ... قرار داشتن


6. Below sea level /bɪˈləʊ ˈsiː ˌlevəl/ (phrase)

معنی: پایین‌تر از سطح دریا

Example:
Death Valley is partly below sea level.
بخش‌هایی از درهٔ مرگ پایین‌تر از سطح دریا قرار دارند.


7. Mountain range /ˈmaʊntɪn reɪndʒ/ (noun phrase)

معنی: رشته‌کوه

Example:
The runners crossed several mountain ranges.
دوندگان از چندین رشته‌کوه عبور کردند.

📌 Range به معنی «مجموعه یا زنجیره‌ای از چیزهای مرتبط» است.

📌 Cumulative = تجمعی؛ حاصل جمع چند مقدار
Elevation gain = میزان افزایش ارتفاع


8. Trailhead /ˈtreɪlhed/ (noun)

معنی: نقطهٔ شروع مسیر پیاده‌روی یا کوه‌پیمایی

Example:
We met at the trailhead early in the morning.
ما صبح زود در نقطهٔ شروع مسیر کوه‌پیمایی همدیگر را ملاقات کردیم.


9. Enter a race /ˈentər ə reɪs/ (verb phrase)

معنی: در مسابقه ثبت‌نام کردن؛ در مسابقه شرکت کردن

Example:
Around 75 people enter the race every year.
هر سال حدود ۷۵ نفر در این مسابقه شرکت می‌کنند.


10. Finish within 60 hours /ˈfɪnɪʃ wɪˈðɪn ˈsɪksti ˈaʊəz/ (verb phrase)

معنی: در مدت حداکثر ۶۰ ساعت مسابقه را به پایان رساندن

Example:
All runners must finish within 60 hours.
همهٔ دوندگان باید مسابقه را حداکثر در ۶۰ ساعت به پایان برسانند.

📌 Within = در محدودهٔ زمانی مشخص؛ حداکثر تا پایان آن مدت


11. Winning time /ˈwɪnɪŋ taɪm/ (noun phrase)

معنی: زمان ثبت‌شده توسط برنده؛ زمان قهرمانی

Example:
The winning time was under 30 hours.
زمان ثبت‌شده توسط برنده کمتر از ۳۰ ساعت بود.


15. Despite /dɪˈspaɪt/ (preposition)

معنی: با وجودِ؛ علی‌رغمِ

Example:
Despite the heat, the runners continued.
با وجود گرما، دوندگان به مسیر خود ادامه دادند.

📌 بعد از Despite اسم یا عبارت اسمی می‌آید:

  • Despite the heat = با وجود گرما

  • Despite the difficulties = با وجود مشکلات


21
New cards

Hand someone something


1.Hand someone something = چیزی را به دست کسی دادن؛ چیزی را به کسی تحویل دادن

  • Hands = می‌دهد (شکل سوم‌شخص مفرد فعل hand)

📌 ساختار مهم:

Hand + someone + something

یعنی چیزی را به کسی دادن.

Example:
She handed me a glass of water.
او یک لیوان آب به من داد.

22
New cards
  • Undergo an ordeal

  • Turn out

  • Be beautifully designed to do something

  • Long-distance running

  • Require the ability to do something

  • Keep from overheating

  • In this regard

  • Release heat

  • Sweat

  • Sweat glands

  • Rather than

  • Pant

  • Evaporate

  • Upright posture

  • Immensely

  • Be exposed to

  • Direct sunlight

  • Cooling effect

  • Excel at something / doing something

  • Keep cool

  • Shed heat

  • Fast enough to do something


1. Undergo an ordeal = سختی و مشقتی را تحمل کردن

Example:
The runners underwent a difficult ordeal.
دوندگان سختی زیادی را تحمل کردند.

2. Turn out = معلوم شدن؛ از آب درآمدن

Example:
It turned out to be a difficult race.
معلوم شد که مسابقهٔ دشواری است.

3. Be beautifully designed to do something = به‌طرز شگفت‌انگیزی برای انجام کاری طراحی شدن

Example:
The human body is beautifully designed to run.
بدن انسان به‌طرز شگفت‌انگیزی برای دویدن طراحی شده است.

4. Long-distance running = دویدن در مسافت‌های طولانی

Example:
Long-distance running requires endurance.
دویدن در مسافت‌های طولانی به استقامت نیاز دارد.

5. Require the ability to do something = نیازمند توانایی انجام کاری بودن

Example:
This job requires the ability to work under pressure.
این شغل به توانایی کار کردن تحت فشار نیاز دارد.

6. Keep from overheating = از بیش‌ازحد گرم شدن جلوگیری کردن

Example:
Sweating helps the body keep from overheating.
عرق کردن به بدن کمک می‌کند از بیش‌ازحد گرم شدن جلوگیری کند.

7. In this regard = از این نظر؛ از این لحاظ

Example:
Humans have several advantages in this regard.
انسان‌ها از این نظر چندین مزیت دارند.

8. Release heat = گرما را دفع کردن؛ آزاد کردن گرما

Example:
The body releases heat through sweating.
بدن از طریق عرق کردن گرما را دفع می‌کند.

9. Sweat (noun / verb) = عرق؛ عرق کردن

Example:
We sweat when we exercise.
وقتی ورزش می‌کنیم عرق می‌کنیم.

10. Sweat glands = غدد عرق

Example:
Humans have millions of sweat glands.
انسان‌ها میلیون‌ها غدهٔ عرق دارند.

11. Rather than = به‌جایِ؛ به‌جای اینکه

Example:
We cool down by sweating rather than panting.
ما با عرق کردن خنک می‌شویم، نه با نفس‌نفس زدن.

12. Pant (verb) = نفس‌نفس زدن

Example:
The dog was panting in the heat.
سگ در گرما نفس‌نفس می‌زد.

13. Evaporate (verb) = تبخیر شدن

Example:
Sweat evaporates quickly in hot weather.
عرق در هوای گرم به‌سرعت تبخیر می‌شود.

14. Upright posture = حالت ایستاده؛ وضعیت عمودی بدن

Example:
Our upright posture helps us run efficiently.
حالت ایستادهٔ بدنمان به ما کمک می‌کند به‌طور مؤثرتری بدویم.

15. Immensely (adverb) = بسیار زیاد؛ به‌شدت

Example:
Exercise benefits the body immensely.
ورزش فواید بسیار زیادی برای بدن دارد.

16. Be exposed to = در معرض چیزی قرار گرفتن

Example:
Less of the body is exposed to direct sunlight.
بخش کمتری از بدن در معرض نور مستقیم خورشید قرار می‌گیرد.

17. Direct sunlight = نور مستقیم خورشید

Example:
Avoid running in direct sunlight.
از دویدن زیر نور مستقیم خورشید خودداری کن.

18. Cooling effect = اثر خنک‌کننده

Example:
The wind has a cooling effect on the body.
باد بر بدن اثر خنک‌کننده دارد.

19. Excel at something / doing something = در کاری بسیار خوب بودن؛ مهارت زیادی داشتن

Example:
Humans excel at keeping cool.
انسان‌ها در خنک نگه داشتن بدنشان بسیار توانمندند.

20. Keep cool = خنک ماندن؛ بدن را خنک نگه داشتن

Example:
It is important to keep cool in hot weather.
در هوای گرم، خنک نگه داشتن بدن مهم است.

21. Shed heat = گرمای بدن را دفع کردن

Example:
Animals need to shed heat to avoid overheating.
حیوانات باید گرمای بدنشان را دفع کنند تا بیش‌ازحد گرم نشوند.

22. Fast enough to do something = به‌اندازهٔ کافی سریع برای انجام کاری

Example:
Most animals cannot shed heat fast enough to run long distances.
بیشتر حیوانات نمی‌توانند گرمای بدنشان را به‌اندازهٔ کافی سریع دفع کنند تا مسافت‌های طولانی بدوند.


23
New cards
  • Be enough to do something

  • Stride

  • Film someone doing something

  • Run alongside someone / something

  • Take fewer strides

  • Be surprised by something

  • Begin considering something


1.Be enough to do something = برای انجام کاری کافی بودن

Example:
Cooling alone is not enough to explain our speed.
خنک نگه داشتن بدن به‌تنهایی برای توضیح سرعت ما کافی نیست.


2.Long stride = گام بلند

Example:
The athlete has a long stride.
این ورزشکار گام‌های بلندی برمی‌دارد.


3. Stride (noun / verb) = گام؛ قدم بلند / با گام‌های بلند راه رفتن

Take fewer strides = گام‌های کمتری برداشتن

Example:
She increased her stride length.
او. طول گام‌هایش را افزایش داد.


4. Film someone doing something = از کسی هنگام انجام کاری فیلم گرفتن

Example:
The professor filmed his student running.
استاد هنگام دویدن از دانشجویش فیلم گرفت.


5.Run alongside someone / something = در کنار کسی یا چیزی دویدن

Example:
He ran alongside his friend.
او در کنار دوستش دوید.


6. Be surprised by something = از چیزی شگفت‌زده شدن

Example:
The professor was surprised by the results.
استاد از نتایج شگفت‌زده شد.


7. Begin considering something = شروع به بررسی یا فکر کردن دربارهٔ چیزی کردن

Example:
She began considering other possibilities.
او شروع به بررسی احتمال‌های دیگر کرد.



24
New cards
  • Link something to something

  • Be involved in something

  • Anatomical feature

  • At one time

  • Find one's dinner

  • Bob up and down

  • Due to


  1. Link something to something (verb phrase) = چیزی را به چیزی متصل کردن

Example:
The ligament links the head to the spine.
این رباط سر را به ستون فقرات متصل می‌کند.


2.Be involved in something(verb phrase) = در چیزی نقش داشتن؛ در چیزی دخیل بودن

Example:
This muscle is involved in head movement.
این عضله در حرکت سر نقش دارد.

3. Anatomical feature (noun phrase) = ویژگی ساختاری بدن؛ ویژگی کالبدشناختی

Example:
The long neck is an important anatomical feature.
گردن بلند یک ویژگی ساختاری مهم بدن است.

4. At one time(phrase) = زمانی؛ در دوره‌ای از گذشته

5.Find one's dinner (verb phrase) = غذای خود را پیدا کردن؛ برای غذا جست‌وجو کردن

Example:
Wild animals run to find their dinner.
حیوانات وحشی برای پیدا کردن غذای خود می‌دوند.

📌 نکتهٔ مهم: در این متن، dinner به‌صورت غیررسمی به معنی غذاست و لزوماً به وعدهٔ شام اشاره نمی‌کند.

6.Bob up and down (verb phrase) = بالا و پایین رفتن؛ بالا و پایین تکان خوردن

Example:
The horse's head bobbed up and down as it ran.
سر اسب هنگام دویدن بالا و پایین می‌رفت.

7. Due to (preposition) = به دلیلِ؛ در اثرِ

Example:
The delay was due to bad weather.
تأخیر به دلیل آب‌وهوای نامساعد بود.

25
New cards
  • A spring in one's step

  • It turns out

  • Distinctively different

  • Motion

  • Heel

  • Hit the ground

  • Straighten

  • Lurch forward

  • Transfer weight

  • Ball of the foot

  • Arch of the foot

  • Stiffen


1. A spring in one's step (idiom) = سرزندگی و نشاط در راه رفتن؛ حالت پرانرژی هنگام حرکت

Example:
She has a spring in her step today.
او امروز با نشاط و انرژی راه می‌رود.

📌 در عنوان متن، این عبارت به خاصیت فنری و جهشی پاها هنگام دویدن نیز اشاره دارد.


2. It turns out (phrase) = معلوم می‌شود؛ مشخص می‌شود

Example:
It turns out that walking and running are different.
مشخص می‌شود که راه رفتن و دویدن با هم تفاوت دارند.


3. Distinctively different (adjective phrase) = کاملاً متفاوت؛ دارای تفاوت مشخص و ویژه

Example:
Walking is distinctively different from running.
راه رفتن تفاوت مشخصی با دویدن دارد.


4. Motion (noun) = حرکت

Example:
Running is a different type of motion.
دویدن نوع متفاوتی از حرکت است.


5. Heel (noun) = پاشنهٔ پا

Example:
The heel hits the ground first when walking.
هنگام راه رفتن، ابتدا پاشنهٔ پا به زمین برخورد می‌کند.


6. Hit the ground (verb phrase) = به زمین برخورد کردن

Example:
His foot hit the ground heavily.
پای او با شدت به زمین برخورد کرد.


7. Straighten (verb) = صاف کردن؛ صاف شدن

Example:
The leg straightens as the body moves forward.
هم‌زمان با حرکت بدن به جلو، پا صاف می‌شود.


8. Lurch forward (verb phrase) = ناگهان یا با حرکتی نسبتاً ناهماهنگ به جلو حرکت کردن

Example:
His body lurched forward.
بدنش ناگهان به سمت جلو حرکت کرد.


9. Transfer weight (verb phrase) = وزن بدن را منتقل کردن

Example:
You transfer your weight from one foot to the other.
وزن بدنت را از یک پا به پای دیگر منتقل می‌کنی.


10. Ball of the foot (noun phrase) = برجستگی کف پا در زیر انگشتان

Example:
The weight transfers to the ball of the foot.
وزن بدن به قسمت برجستهٔ کف پا در زیر انگشتان منتقل می‌شود.


11. Arch of the foot (noun phrase) = قوس کف پا

Example:
The arch of the foot helps absorb impact.
قوس کف پا به جذب ضربه کمک می‌کند.


12. Stiffen (verb) = سفت شدن؛ سفت کردن

Example:
The arch stiffens as the runner pushes forward.
هنگامی که دونده به جلو فشار می‌آورد، قوس کف پا سفت می‌شود

26
New cards
  • Push something forward

  • Keep something going

  • Spring

  • Land heavily

  • Bend one's knee

  • Centre of gravity

  • Force

  • Calf

  • Spring forward

  • Recoil

  • According to someone

  • Be necessary for something


.


1. Push something forward (verb phrase) = چیزی را به جلو راندن

Example:
The foot pushes the body forward.
پا بدن را به سمت جلو می‌راند.


2. Keep something going (verb phrase) = چیزی را ادامه دادن؛ مانع متوقف شدن چیزی شدن

Example:
The other foot moves forward to keep the stride going.
پای دیگر به جلو حرکت می‌کند تا روند گام برداشتن ادامه پیدا کند.


3. Spring (noun / verb) = فنر / جهیدن؛ به جلو پریدن

Example:
The legs act like springs when running.
پاها هنگام دویدن مانند فنر عمل می‌کنند.


4. Land heavily (verb phrase) = با شدت فرود آمدن؛ محکم روی زمین فرود آمدن

Example:
Runners land more heavily on their feet.
دوندگان با فشار بیشتری روی پاهایشان فرود می‌آیند.


5. Bend one's knee (verb phrase) = زانوی خود را خم کردن

Example:
You bend your knee when you land.
هنگام فرود آمدن، زانویت را خم می‌کنی.


6. Centre of gravity (noun phrase) = مرکز ثقل

Example:
Bending the knees lowers the body's centre of gravity.
خم کردن زانوها مرکز ثقل بدن را پایین‌تر می‌آورد.


7. Force (noun) = نیرو

Example:
The force of the landing is absorbed by the tendons.
نیروی ناشی از فرود آمدن توسط تاندون‌ها جذب می‌شود.


8. Calf (noun) = ماهیچهٔ پشت ساق پا

Example:
The calf muscles help us run.
عضلات پشت ساق پا به ما در دویدن کمک می‌کنند.


9. Spring forward (verb phrase) = مانند فنر به جلو جهیدن؛ با قدرت به جلو پرتاب شدن

Example:
The runner springs forward after landing.
دونده پس از فرود آمدن، مانند فنر به جلو جهش می‌کند.


10. Recoil (verb) = به حالت اولیه بازگشتن؛ پس زدن؛ جمع شدن و برگشتن

Example:
The tendons recoil after being stretched.
تاندون‌ها پس از کشیده شدن به حالت اولیه بازمی‌گردند.


11. According to someone (phrase) = به گفتهٔ کسی؛ طبق نظر کسی

Example:
According to Bramble, these tendons are not necessary for walking.
به گفتهٔ برامبل، این تاندون‌ها برای راه رفتن ضروری نیستند.


12. Be necessary for something (phrase) = برای چیزی ضروری بودن

Example:
These tendons are not necessary for walking.
این تاندون‌ها برای راه رفتن ضروری نیستند.

27
New cards
  • Facilitate

  • Twist

  • Pump one's arms

  • Steadying mechanism

  • Counterbalance

  • Keep something upright


1.Facilitate (verb) = تسهیل کردن؛ آسان‌تر کردن

Example:
Strong muscles facilitate running.
عضلات قوی دویدن را آسان‌تر می‌کنند.

2.Twist (verb) = چرخاندن؛ پیچاندن

Example:
You can twist your shoulders without moving your head.
می‌توانی شانه‌هایت را بدون حرکت دادن سرت بچرخانی.

3. Pump one's arms (verb phrase) = دست‌ها را هنگام دویدن با ریتم به جلو و عقب حرکت دادن

Example:
Runners pump their arms to help maintain balance.
دوندگان برای کمک به حفظ تعادل، دست‌هایشان را به جلو و عقب حرکت می‌دهند.

4. (noun phrase) = سازوکار تثبیت‌کننده؛ عاملی برای حفظ تعادل

5. Counterbalance (verb / noun) = متعادل کردن؛ خنثی کردن اثر یک نیرو / نیروی متعادل‌کننده

Example:
The movement of the arms counterbalances the movement of the legs.
حرکت دست‌ها اثر حرکت پاها را متعادل می‌کند.

6. Keep something upright (verb phrase) = چیزی را در حالت عمودی و ثابت نگه داشتن

Example:
The muscles help keep the head upright.
عضلات کمک می‌کنند سر در حالت عمودی و ثابت باقی بماند.

28
New cards
  • There is no doubt that

  • Be able to do something

  • Sedentary

  • Solely

  • Prehistoric past

  • Be necessary for survival

  • Sprint

  • Drag down prey

  • Sustain a long run

  • Sneak up on someone / something

  • Spear

  • Club

  • Drop from heat exhaustion

  • Byproduct

  • Stand up quickly

  • Springiness

  • Draw a conclusion


1. There is no doubt that (phrase) = شکی نیست که؛ بدون تردید

Example:
There is no doubt that exercise is good for health.
شکی نیست که ورزش برای سلامتی مفید است.


2. Sedentary (adjective) = کم‌تحرک؛ دارای سبک زندگی نشسته

Example:
Many people today have a sedentary lifestyle.
امروزه بسیاری از مردم سبک زندگی کم‌تحرکی دارند.

📌 Sedentary lifestyle = سبک زندگی کم‌تحرک


3. Solely (adverb) = صرفاً؛ فقط؛ منحصراً

Example:
Some people run solely for pleasure.
بعضی افراد صرفاً برای لذت بردن می‌دوند.


3. Prehistoric past (noun phrase) = دوران پیشاتاریخ؛ گذشتهٔ ماقبل تاریخ

Example:
Humans lived very differently in prehistoric times.
انسان‌ها در دوران پیشاتاریخ به شکل بسیار متفاوتی زندگی می‌کردند.


4. Be necessary for survival (phrase) = برای زنده ماندن ضروری بودن

Example:
Finding food was necessary for survival.
پیدا کردن غذا برای زنده ماندن ضروری بود.


5. Sprint (verb / noun) = با حداکثر سرعت دویدن / دوی سرعت

Example:
The athlete sprinted towards the finish line.
ورزشکار با حداکثر سرعت به سمت خط پایان دوید.

📌 Sprint با run تفاوت دارد؛ sprint به دویدن بسیار سریع در مدت یا مسافت کوتاه اشاره می‌کند.


6. Drag down prey (verb phrase) = طعمه را از پا درآوردن؛ به زمین کشیدن طعمه

Example:
The predator dragged down its prey.
حیوان شکارچی طعمه‌اش را از پا درآورد.

  • Prey = طعمه

  • Predator = شکارچی


7. Sustain a long run (verb phrase) = توانایی ادامه دادن یک دوی طولانی را داشتن

Example:
Humans can sustain a long run in hot weather.
انسان‌ها می‌توانند در هوای گرم به دویدن طولانی ادامه دهند.

📌 Sustain = حفظ کردن؛ ادامه دادن؛ پایدار نگه داشتن


8. Sneak up on someone / something (phrasal verb) = مخفیانه به کسی یا چیزی نزدیک شدن

Example:
The hunter sneaked up on the animal.
شکارچی مخفیانه به حیوان نزدیک شد.


9. Spear (verb / noun) = با نیزه زدن؛ نیزه

Example:
Prehistoric humans used spears to hunt animals.
انسان‌های پیشاتاریخ برای شکار حیوانات از نیزه استفاده می‌کردند.


10. Club (verb / noun) = با چماق یا گرز ضربه زدن / چماق؛ گرز

Example:
They used wooden clubs to hunt animals.
آن‌ها برای شکار حیوانات از چماق‌های چوبی استفاده می‌کردند.


11. Chase an animal (verb phrase) = حیوانی را تعقیب کردن

Example:
The dogs chased the animal for several miles.
سگ‌ها حیوان را چندین مایل تعقیب کردند.


12.Drop from heat exhaustion (verb phrase) = بر اثر گرمازدگی از پا افتادن

Example:
The animal eventually dropped from heat exhaustion.
حیوان سرانجام بر اثر گرمازدگی از پا افتاد.

  • Heat exhaustion = گرمازدگی ناشی از قرار گرفتن در معرض گرمای شدید


13. Byproduct (noun) = محصول جانبی؛ پیامد فرعی

Example:
Running may be a byproduct of another physical ability.
دویدن ممکن است محصول جانبی توانایی جسمانی دیگری باشد.

📌 Byproduct با main product (محصول اصلی) تفاوت دارد.


14. Stand up quickly (verb phrase) = سریع بلند شدن؛ سریع از جا برخاستن

Example:
Running muscles may help us stand up quickly.
عضلات مورد استفاده در دویدن ممکن است به ما کمک کنند سریع از جا بلند شویم.


15. Springiness (noun) = خاصیت فنری؛ قابلیت جهش و بازگشت

Example:
The springiness of our legs helps us run efficiently.
خاصیت فنری پاهایمان به ما کمک می‌کند کارآمدتر بدویم.

📌 Springy (adjective) = فنری؛ ارتجاعی
Springiness (noun) = خاصیت فنری؛ حالت ارتجاعی


16. Draw a conclusion (verb phrase) = نتیجه‌گیری کردن

Example:
We should not draw conclusions too quickly.
نباید خیلی سریع نتیجه‌گیری کنیم.

📌 At this point = در این مرحله؛ در این مقطع

29
New cards
  • Preliminary

  • Point someone in the right direction

  • Further study

  • Give someone clues

  • As to something

  • Prehistoric humans

  • Hunter

  • Track a herd

  • Before dark

  • Hunting range

  • Break camp

  • Uproot

  • Reach prey

  • Join in on something

  • Feast

  • Food source

  • Rival

  • One clear advantage


1. Preliminary (adjective) = مقدماتی؛ اولیه

برای توصیف نتیجه‌گیری، بررسی یا اطلاعاتی که هنوز قطعی و نهایی نیستند.

Example:
These are only preliminary results.
این‌ها فقط نتایج اولیه هستند.

2. Point someone in the right direction (verb phrase) = کسی را در مسیر درست راهنمایی کردن

Example:
This information may point us in the right direction.
این اطلاعات ممکن است ما را در مسیر درست راهنمایی کند.

3. Further study (noun phrase) = مطالعه و بررسی بیشتر

Example:
The results require further study.
این نتایج به بررسی بیشتری نیاز دارند.

4. Give someone clues (verb phrase) = به کسی سرنخ دادن

Example:
The evidence gives us clues about the past.
شواهد دربارهٔ گذشته به ما سرنخ‌هایی می‌دهند.

5. As to something (phrase) = دربارهٔ چیزی؛ در مورد چیزی

Example:
There is uncertainty as to what happened.
دربارهٔ آنچه اتفاق افتاده است، ابهام وجود دارد.

6. Prehistoric humans (noun phrase) = انسان‌های پیشاتاریخ

Example:
Prehistoric humans used simple tools.
انسان‌های پیشاتاریخ از ابزارهای ساده استفاده می‌کردند.

7. Hunter (noun) = شکارچی

Example:
The hunters followed the animal tracks.
شکارچیان رد پای حیوانات را دنبال کردند.

8. Track a herd (verb phrase) = یک گله را ردیابی کردن

Example:
The hunters tracked a herd across the valley.
شکارچیان گله‌ای را در سراسر دره ردیابی کردند.

9. Before dark (phrase) = پیش از تاریک شدن هوا

Example:
We need to return before dark.
باید پیش از تاریک شدن هوا برگردیم.

10. Hunting range (noun phrase) = محدودهٔ شکار

منطقه‌ای که شکارچی برای پیدا کردن و شکار طعمه در آن جست‌وجو می‌کند.

Example:
Running may have increased the human hunting range.
دویدن ممکن است محدودهٔ شکار انسان را افزایش داده باشد.

11. Break camp (verb phrase) = اردوگاه را برچیدن؛ اردوگاه را ترک کردن

Example:
They broke camp early in the morning.
آن‌ها صبح زود اردوگاه را برچیدند.

12. Uproot (verb) = از جا کندن؛ از محل زندگی خود منتقل کردن

در این متن به معنای جابه‌جا کردن خانواده یا روستا از محل زندگی است.

Example:
Moving to another area meant uprooting the whole family.
رفتن به منطقه‌ای دیگر به معنای جابه‌جا کردن تمام خانواده بود.

13. Reach prey (verb phrase) = به طعمه رسیدن

Example:
The predator ran quickly to reach its prey.
حیوان شکارچی برای رسیدن به طعمه‌اش سریع دوید.

14. Join in on something (phrasal verb) = در کاری شرکت کردن؛ به چیزی ملحق شدن

Example:
The other animals joined in on the feast.
حیوانات دیگر نیز در خوردن غذا شریک شدند.

15. Feast (noun / verb) = ضیافت؛ غذای فراوان و مفصل / با لذت و فراوان غذا خوردن

Example:
The animals gathered around the food and enjoyed the feast.
حیوانات دور غذا جمع شدند و از آن ضیافت لذت بردند.

16. Food source (noun phrase) = منبع غذایی

Example:
Fish are an important food source for many animals.
ماهی‌ها منبع غذایی مهمی برای بسیاری از حیوانات هستند.

17. Rival (noun) = رقیب

Example:
The predator reached the food before its rivals.
حیوان شکارچی پیش از رقبایش به غذا رسید.

18. One clear advantage (noun phrase) = یک مزیت آشکار

Example:
Speed is one clear advantage when escaping danger.
سرعت هنگام فرار از خطر یک مزیت آشکار است.

30
New cards


  • Sweaty activity

  • Skeptical of something

  • Force someone to do something

  • Move out of the shade

  • Make it difficult to do something

  • Deny

  • The obvious

  • Some, if not all

  • Be born to do something



1. Sweaty activity (noun phrase) = فعالیت بدنیِ عرق‌آور

Example:
Running is a sweaty activity.
دویدن فعالیتی عرق‌آور است.

📌 Sweaty = عرق‌آلود؛ عرق‌آور
Sweat = عرق؛ عرق کردن


2. Skeptical of something (adjective phrase) = نسبت به چیزی شکاک بودن؛ به چیزی با دیدهٔ تردید نگاه کردن

Example:
Some people are skeptical of this theory.
بعضی افراد نسبت به این نظریه تردید دارند.

📌 Skeptical = شکاک؛ مردد
Sceptical نیز املای رایج بریتانیایی همین کلمه است..

3. Force someone to do something (verb phrase) = کسی را مجبور به انجام کاری کردن

Example:
The situation forced them to move.
شرایط آن‌ها را مجبور به نقل مکان کرد.

4. Move out of the shade (verb phrase) = از سایه بیرون آمدن

Example:
The animals moved out of the shade.
حیوانات از سایه بیرون آمدند.

  • Shade = سایه

  • In the shade = در سایه

  • Out of the shade = بیرون از سایه


5. Make it difficult to do something (verb phrase) = انجام کاری را دشوار کردن

Example:
The evidence makes it difficult to deny the truth.
این شواهد انکار حقیقت را دشوار می‌کنند.

6. Deny (verb) = انکار کردن؛ نپذیرفتن

Example:
It is difficult to deny the importance of exercise.
انکار اهمیت ورزش دشوار است.

7. The obvious (noun phrase) = امر آشکار؛ واقعیت واضح

Example:
Sometimes we fail to see the obvious.
گاهی نمی‌توانیم واقعیت آشکار را ببینیم.

📌 Obvious (adjective) = آشکار؛ واضح

8. Some, if not all (phrase) = بعضی، اگر نگوییم همه

Example:
Some, if not all, animals need water to survive.
بعضی، اگر نگوییم همهٔ حیوانات، برای زنده ماندن به آب نیاز دارند.

9. Be born to do something (phrase) = برای انجام کاری به دنیا آمده بودن؛ ذاتاً استعداد انجام کاری را داشتن

Example:
She was born to be a dancer.
او برای رقصنده شدن به دنیا آمده بود.

📌 Born to run = برای دویدن به دنیا آمده

31
New cards
  • See something as something

  • Multitasking

  • Picture something in your mind


1.See something as something = چیزی را به‌عنوان چیزی در نظر گرفتن؛ چیزی را ... دانستن

2. Multitasking (noun) = انجام چند کار به‌طور هم‌زمان؛ چندوظیفگی

به انجام یا مدیریت چند فعالیت در یک بازهٔ زمانی اشاره دارد.

Example 1:
Multitasking can reduce concentration.
انجام چند کار به‌طور هم‌زمان می‌تواند تمرکز را کاهش دهد.

3.Picture something in your mind (verb phrase) = چیزی را در ذهن خود مجسم کردن؛ تصویرسازی ذهنی کردن

4. Switch back and forth (verb phrase) = مدام بین دو حالت یا موضوع جابه‌جا شدن؛ یکی در میان تغییر دادن وقتی بین دو چیز مرتب رفت‌وبرگشت می‌کنیم، از این عبارت استفاده می‌کنیم.

Example 1:
She kept switching back and forth between two options.
او مدام بین دو گزینه جابه‌جا می‌شد.

Example 2:
He switched back and forth between walking and running.
او یکی در میان راه می‌رفت و می‌دوید.

5.Productive (adjective) = پربازده؛ مولد؛ ثمربخش

برای توصیف فرد، فعالیت یا زمانی استفاده می‌شود که نتیجهٔ مفید و قابل‌توجهی داشته باشد.

She is more productive in the morning.
او صبح‌ها بازدهی بیشتری دارد.

We had a productive discussion.
ما بحثی ثمربخش و مفید داشتیم.

32
New cards
  • Keep in constant contact with someone

  • Associate

  • Halfway around the world

  • Portable

  • Train oneself to do something

  • Be adept at

  • let one's mind wander

  • Evidence suggests that…


1.Keep in constant contact with someone (verb phrase) = ارتباط مداوم با کسی حفظ کردن

Example:
I keep in constant contact with my colleagues.
من ارتباط مداوم خود را با همکارانم حفظ می‌کنم.

2.Associate (noun) = همکار؛ شریک کاری؛ فرد مرتبط با یک فعالیت

Example:
She discussed the project with her business associates.
او دربارهٔ پروژه با همکاران تجاری خود گفت‌وگو کرد.

3.Halfway around the world (phrase) = در آن سوی دنیا؛ در نقطه‌ای بسیار دور از اینجا

4.Portable (adjective) = قابل‌حمل؛ قابل‌جابه‌جایی

Example:
I use a portable speaker when I travel.
وقتی سفر می‌کنم از یک بلندگوی قابل‌حمل استفاده می‌کنم.

5.Train oneself to do something (verb phrase) = خود را برای انجام کاری آموزش دادن

Example:
You can train yourself to concentrate for longer periods.
می‌توانی خودت را آموزش دهی تا مدت طولانی‌تری تمرکز کنی.

📌 ساختار:
Train oneself to + verb

6.Be adept at something / doing something (adjective phrase) = در کاری ماهر بودن؛ در انجام کاری مهارت داشتن

Example:
She is adept at solving problems.
او در حل مشکلات مهارت دارد.

📌 ساختار:
Be adept at + noun / verb-ing

7.let one's mind wander (verb phrase) = اجازه دادن به ذهن برای خیال‌پردازی؛ رها شدن ذهن به سمت افکار دیگر

Example:
I sometimes let my mind wander while walking.
گاهی هنگام راه رفتن اجازه می‌دهم ذهنم به موضوعات دیگری مشغول شود.

8.Evidence suggests that... (phrase) = شواهد نشان می‌دهند که...

برای بیان نتیجه‌ای استفاده می‌شود که بر اساس شواهد و اطلاعات موجود به دست آمده


33
New cards
  • A danger of error

  • Try an experiment on yourself

  • As quickly as possible

  • Out loud

  • Be vulnerable to

  • Intrude

  • Effort /Effortless (adjective) /Effortlessly (adverb)


1.A danger of error = خطر اشتباه کردن؛ احتمال بروز خطا

Example:
There is a danger of error when people are distracted.
وقتی حواس افراد پرت است، خطر اشتباه کردن وجود دارد.

2.Try an experiment on yourself = آزمایشی را روی خودت امتحان کردن

Example:
Try this experiment on yourself.
این آزمایش را روی خودت امتحان کن.

3. As quickly as possible = تا حد امکان سریع؛ هرچه سریع‌تر

4.out loud = با صدای بلند؛ به‌صورت شنیداری

Example:
Read the sentence out loud.
جمله را با صدای بلند بخوان.

📌 نکته:
Out loud یعنی چیزی را طوری بیان کنیم که دیگران هم صدایمان را بشنوند.

5.Be vulnerable to something = در برابر چیزی آسیب‌پذیر بودن؛ مستعد چیزی بودن

Example:
Multitaskers are vulnerable to errors.
افرادی که چند کار را هم‌زمان انجام می‌دهند، در برابر اشتباه کردن آسیب‌پذیرند.

📌 ساختار:
Be vulnerable to + noun / verb-ing

6.Intrude (verb) = ناخواسته وارد شدن؛ دخالت کردن

در این متن، منظور ورود ناخواستهٔ اطلاعات به ذهن در زمانی نامناسب است.

Example:
Incorrect information can intrude at the wrong time.
اطلاعات نادرست ممکن است در زمانی نامناسب وارد ذهن شود.

  • Intrusion (noun) = ورود ناخواسته؛ دخالت

  • Intrusive (adjective) = مزاحم؛ مداخله‌گر


7.Effort = تلاش؛ زحمت

  • Effortless (adjective) = بدون زحمت

  • Effortlessly (adverb) = به‌راحتی؛ بدون زحمت


34
New cards
  • Delay completion

  • Hum along to a tune

  • Diaper

  • Squirm

  • Mediate

  • Assign

  • Take longer to do something


1.Delay completion (verb phrase) = به تأخیر انداختن اتمام کار

Example:
Interruptions can delay the completion of a task.
وقفه‌ها می‌توانند اتمام یک کار را به تأخیر بیندازند.

2.Hum along to a tune (verb phrase) = همراه یک آهنگ زمزمه کردن

Hum یعنی با دهان بسته یا بدون بیان کامل کلمات، آهنگی را زمزمه کردن.

Example:
She hummed along to her favourite song.
او همراه آهنگ موردعلاقه‌اش زمزمه می‌کرد.

3.Diaper (verb / noun) = پوشک کردن / پوشک

Example:
She was diapering the baby.
او داشت نوزاد را پوشک می‌کرد.

📌 نکته: در انگلیسی بریتانیایی معمولاً از nappy برای «پوشک» استفاده می‌شود.

  • Diaper = آمریکایی

  • Nappy = بریتانیایی

4. Squirm (verb) = وول خوردن؛ مدام تکان خورد

معمولاً برای حرکت کردن بی‌قرار و پی‌درپی بدن، به‌ویژه هنگام نشستن یا دراز کشیدن، استفاده می‌شود.

Example:
The baby kept squirming in his mother's arms.
نوزاد مدام در آغوش مادرش وول می‌خورد.

  • Squirming = در حال وول خوردن

5.Mediate (verb) = میانجی‌گری کردن؛ در فرایندی نقش واسطه داشتن

در این متن، به بخشی از مغز اشاره دارد که در مدیریت فرایند جابه‌جایی بین کارها نقش دارد.

Example:
Certain brain areas mediate attention and memory.

برخی نواحی مغز در فرایندهای توجه و حافظه نقش دارند

6.Assign = اختصاص دادن؛ تعیین کردن

7.Take longer to do something (verb phrase) = برای انجام کاری زمان بیشتری نیاز داشتن

Example:
It takes longer to complete unfamiliar tasks.

تکمیل کارهای ناآشنا زمان بیشتری می‌برد.

35
New cards
  • Simultaneously

  • Spontaneously

  • Come at a price

  • take …. times as long

  • Leisurely

  • Appeal to someone

  • Go beyond something


1.Simultaneously = هم‌زمان

2.Spontaneously = خودبه‌خود؛ بدون برنامه‌ریزی قبلی

3.Come at a price (idiom) = هزینه یا پیامدی داشتن؛ بدون بها نبودن

Example:
Working too much can come at a price.
بیش از حد کار کردن می‌تواند پیامدهایی داشته باشد.

4.Be instructed to do something (passive verb phrase) = از کسی خواسته شدن کاری را انجام دهد؛ دستور گرفتن برای انجام کاری

Example:
The subjects were instructed to write a report.
از شرکت‌کنندگان خواسته شد گزارشی بنویسند.

5.Take one and a half times as long (verb phrase) = یک‌ونیم برابر زمان بردن

6.Leisurely (adjective / adverb) = آرام؛ بدون عجله

Example:
They enjoyed a leisurely walk in the park.
آن‌ها از قدم زدن آرام و بدون عجله در پارک لذت بردند.

📌 Leisurely work pace = سرعت آرام انجام کار

7.Appeal to someone (verb phrase) = برای کسی جذاب بودن؛ نظر کسی را جلب کردن

Example:
This idea may appeal to many people.
این ایده ممکن است برای افراد زیادی جذاب باشد.

📌 Appeal to معمولاً با حرف اضافهٔ to می‌آید.

8. Go beyond something (verb phrase) = فراتر از چیزی رفتن؛ محدود به چیزی نبودن



36
New cards
  • Fiddle with something

  • Scroll through something

  • Mentally stressful

  • Lead to something

  • Diminished capacity

  • Whistle while you work

  • Sneak a peek at something


Fiddle with something (verb phrase) = ور رفتن با چیزی؛ مدام با چیزی بازی کردن یا آن را دست‌کاری کردن

Example:
He was fiddling with his mobile phone while driving.
او هنگام رانندگی با تلفن همراهش ور می‌رفت.

📌 این عبارت غیررسمی است و در این متن به استفادهٔ حواس‌پرت‌کننده از تلفن اشاره دارد.

2. Scroll through something (phrasal verb) = صفحه‌ای را بالا و پایین کردن؛ در میان مطالب پیمایش کردن

Example:
She was scrolling through her messages.
او داشت پیام‌هایش را بالا و پایین می‌کرد.

3.Mentally stressful (adjective phrase) = از نظر ذهنی استرس‌زا

Example:
Constant multitasking can be mentally stressful.
چندوظیفگی مداوم می‌تواند از نظر ذهنی استرس‌زا باشد.

4. Lead to something (verb phrase) = منجر به چیزی شدن؛ باعث چیزی شدن

Example:
Lack of sleep can lead to poor concentration.
کمبود خواب می‌تواند به تمرکز ضعیف منجر شود.

5. Diminished capacity (noun phrase) = توانایی کاهش‌یافته؛ ظرفیت کمترشده

6.Whistle while you work (idiom) = هنگام کار آواز یا سوت زدن؛ با نشاط کار کردن

Example:
She likes to whistle while she works.
او دوست دارد هنگام کار سوت بزند.

7.. Sneak a peek at something (informal verb phrase) = یواشکی نگاهی به چیزی انداختن

Example:
He sneaked a peek at the football match while studying.
او هنگام درس خواندن، یواشکی نگاهی به مسابقهٔ فوتبال انداخت.

📌 نکتهٔ املایی:
شکل درست peek است، نه peak.

  • Peek = نگاه کوتاه و یواشکی

  • Peak = قله؛ اوج


37
New cards
  • Digital show-off

  • Sit through something

  • Nod to the beat of music

  • Pipe music into somewhere

  • Remind someone of something

  • Single-minded

  • Focus intently on something


1.Digital show-off (noun phrase) = فردی که با مهارت‌های دیجیتالی خودنمایی می‌کند

  • Digital = دیجیتالی

  • Show-off = فرد خودنما؛ کسی که سعی می‌کند توانایی‌هایش را به رخ دیگران بکشد.

Example:
He is such a digital show-off.
او واقعاً در استفاده از فناوری خودنمایی می‌کند.

2.Sit through something (verb phrase) = تا پایان در جلسه یا برنامه‌ای نشستن؛ چیزی را تا آخر تحمل کردن

Example:
I had to sit through a long lecture.
مجبور شدم یک سخنرانی طولانی را تا آخر تحمل کنم.

📌 این عبارت گاهی نشان می‌دهد که برنامه طولانی یا خسته‌کننده بوده است.

3.Nod to the beat of music (verb phrase) = سر را با ریتم موسیقی تکان دادن

Example:
She nodded to the beat of the music.
او سرش را با ریتم موسیقی تکان می‌داد.

4.pipe music into somewhere (verb phrase) = موسیقی را از طریق دستگاهی به مکانی یا به گوش کسی منتقل کردن

Example:
Music was piped into the shopping centre.
موسیقی از طریق بلندگوها در مرکز خرید پخش می‌شد.

📌 در متن، موسیقی از طریق هدفون به گوش فرد می‌رسد.

5.Single-minded (adjective) = تک‌رو؛ کاملاً متمرکز بر یک هدف یا کار

این صفت برای کسی به کار می‌رود که تمام توجه و تلاش خود را روی یک هدف مشخص می‌گذارد.

Example:
She is single-minded about achieving her goals.
او برای رسیدن به اهدافش کاملاً متمرکز و مصمم است.

6.Focus intently on something (verb phrase) = با تمرکز و توجه کامل روی چیزی متمرکز شدن

Example:
He focused intently on his work.
او با تمرکز کامل روی کارش متمرکز شد.

7.Remind someone of something (verb phrase) = چیزی را به کسی یادآوری کردن

Example:
Please remind me of the meeting tomorrow.
لطفاً جلسهٔ فردا را به من یادآوری کن.

📌 ساختار:
Remind + someone + of + something


38
New cards
  • Predate

  • Detrimental

  • Detrimental effects on somebody/something

  • Findings

  • Be greatly facilitated by something

  • Provide background and context


1.Be greatly facilitated by something (passive verb phrase) = به‌واسطهٔ چیزی بسیار آسان‌تر شدن

Example:
Communication is greatly facilitated by the internet.

ارتباطات به‌واسطهٔ اینترنت بسیار آسان‌تر شده است.

📌 نکتهٔ گرامری:
Be facilitated by ساختار مجهول فعل facilitate است.

2.Predate (verb) = پیش از چیزی بودن؛ قدمت داشتن نسبت به چیزی

Example:
This tradition predates the age of digital technology.

این سنت به پیش از عصر فناوری دیجیتال برمی‌گردد.

3.Detrimental (adjective) = زیان‌بار؛ مضر

Example:
Lack of sleep has detrimental effects on health.

کمبود خواب اثرات زیان‌باری بر سلامتی دارد.

📌 Collocation:

  • Detrimental effects = اثرات زیان‌بار

  • Detrimental to health = مضر برای سلامتی

  • Detrimental effects on somebody/something (noun phrase) = اثرات زیان‌بار بر کسی یا چیزی

4.Findings (plural noun) = یافته‌ها؛ نتایج پژوهش

5.Provide background and context (verb phrase) = اطلاعات زمینه‌ای و توضیحات لازم را ارائه دادن


39
New cards

issue

اسم issue به یک موضوع یا مشکل مهم اشاره دارد که می‌توان دربارهٔ آن بحث کرد..

اسم issue معمولاً با فعل‌های زیر به کار می‌رود:

Address, avoid, discuss, explore, raise

برای بررسی این موضوع، پژوهشگران چندین آزمایش انجام دادند.

Issue (noun) = موضوع مهم؛ مسئله؛ مشکل

Address an issue (verb phrase) = به یک مسئله پرداختن؛ به آن رسیدگی کردن

Example:
The researchers addressed an important issue.

پژوهشگران به یک مسئلهٔ مهم پرداختند.

📌 Address در این کاربرد به معنی «رسیدگی کردن یا پرداختن به یک موضوع» است، نه «آدرس».


Avoid an issue (verb phrase) = از پرداختن به یک موضوع اجتناب کردن

Example:
We should not avoid difficult issues.

نباید از پرداختن به مسائل دشوار اجتناب کنیم.


Discuss an issue (verb phrase) = دربارهٔ یک موضوع بحث کردن

Example:
They discussed the issue in class.

آن‌ها در کلاس دربارهٔ آن موضوع بحث کردند.


. Explore an issue (verb phrase) = یک موضوع را بررسی و موشکافی کردن

Example:
The article explores several social issues.

این مقاله چندین مسئلهٔ اجتماعی را بررسی می‌کند.


. Raise an issue (verb phrase) = موضوع یا مسئله‌ای را مطرح کردن

Example:
She raised an important issue during the meeting.

او در طول جلسه مسئلهٔ مهمی را مطرح کرد.

40
New cards
  • Sleep debt

  • Be surprised to learn

  • too good to be true

  • Psychologist

  • Psychiatrist

  • Overlook something

  • sleep deprivation

  • Fail to do something

  • impair

  • Disrupt

  • Susceptible


1.Sleep debt (noun phrase) = بدهی خواب؛ کمبود خواب انباشته‌شده

وقتی چند شب به‌اندازهٔ کافی نمی‌خوابی، کمبود خواب به‌مرور جمع می‌شود. به این کمبود انباشته‌شده Sleep debt می‌گویند.

You can build up sleep debt by staying up late every night.

با هر شب دیر خوابیدن، کمبود خواب انباشته‌شده‌ات بیشتر می‌شود.

2.Be surprised to learn = از فهمیدن چیزی تعجب کردن

Example:
Many people are surprised to learn that sleep improves memory.
بسیاری از مردم از اینکه خواب حافظه را بهبود می‌بخشد، تعجب می‌کنند.

3.too good to be true = آن‌قدر خوب که باورکردنی نیست

وقتی چیزی بیش از حد خوب به نظر می‌رسد و آدم به واقعی بودن آن شک می‌کند، از این عبارت استفاده می‌کنیم.

Example:
The offer sounds too good to be true.
این پیشنهاد آن‌قدر خوب به نظر می‌رسد که باورکردنی نیست.

4.Psychologist = روان‌شناس

5.Psychiatrist = روان‌پزشک

7.Overlook something (verb) = نادیده گرفتن چیزی؛ از چیزی غافل شدن

Example:
People often overlook the importance of sleep.
مردم اغلب اهمیت خواب را نادیده می‌گیرند.

8.Sleep deprivation (noun phrase) = محرومیت از خواب؛ کمبود خواب

9.Fail to do something = در انجام کاری کوتاهی کردن؛ نتوانستن کاری را انجام دادن

Example:
Failing to get enough sleep can affect your memory.
نخوابیدن به میزان کافی می‌تواند بر حافظهٔ شما تأثیر بگذارد.

📌 Failing to get enough sleep در این جمله یعنی «به‌اندازهٔ کافی نخوابیدن».

10.Dramatically impair something = چیزی را به‌شدت مختل کردن؛ به‌طور چشمگیر آسیب زدن به چیزی

Example:
Sleep deprivation dramatically impairs concentration.
محرومیت از خواب تمرکز را به‌شدت مختل می‌کند.

  • Impair (verb) = مختل کردن؛ آسیب زدن به عملکرد

  • Impaired (adjective) = مختل‌شده؛ آسیب‌دیده

11.Disrupt (verb) = مختل کردن

12.Susceptibility to something (noun) = آسیب‌پذیری در برابر چیزی؛ مستعد بودن نسبت به چیزی

Example:
Sleep deprivation increases susceptibility to illness.
محرومیت از خواب آسیب‌پذیری در برابر بیماری را افزایش می‌دهد.

  • Susceptible (adjective) = آسیب‌پذیر؛ مستعد

  • Susceptibility (noun) = آسیب‌پذیری؛ استعداد ابتلا


41
New cards
  • Carry a heavy sleep debt

  • Build up

  • Inadequate

  • Conduct an experiment

  • Be given an opportunity

  • Settle into something

  • As someone put it

  • Less than optimal

  • Be impaired by something

  • Be aware of something


1. Carry a heavy sleep debt (verb phrase) = بدهی خواب سنگینی داشتن

یعنی به دلیل کم‌خوابی در طول زمان، مقدار زیادی کمبود خواب انباشته کرده باشیم.

Example:
Many people are carrying a heavy sleep debt.
بسیاری از مردم بدهی خواب سنگینی دارند.

📌 Carry a debt = بدهی داشتن


2. Build up (phrasal verb) = انباشته شدن؛ به‌تدریج افزایش یافتن

Example:
Sleep debt can build up over several months.
بدهی خواب می‌تواند طی چند ماه انباشته شود.

Verb forms:

  • Build up

  • Built up

  • Built up


3.Inadequate = ناکافی؛ نامناسب


4. Conduct an experiment (verb phrase) = آزمایش انجام دادن

Example:
Researchers conducted an experiment on sleep deprivation.
پژوهشگران آزمایشی دربارهٔ محرومیت از خواب انجام دادند.

  • Conduct = انجام دادن؛ هدایت کردن

  • Experiment = آزمایش

  • Experimental = آزمایشی

5. Be given an opportunity (passive verb phrase) = فرصتی در اختیار کسی قرار گرفتن

Example:
Most people were given an opportunity to sleep longer.
به بیشتر افراد فرصت داده شد که بیشتر بخوابند.

📌 Give someone an opportunity = به کسی فرصت دادن


6. Settle into something (phrasal verb) = به‌تدریج به چیزی عادت کردن؛ در وضعیتی جا افتادن

Example:
After several days, they settled into a regular sleep pattern.
پس از چند روز، آن‌ها به یک الگوی خواب منظم عادت کردند.

📌 Settle into a routine = به یک روال عادت کردن


7. As someone put it (phrase) = همان‌طور که کسی بیان کرد

برای نقل قول یا بیان دیدگاه شخصی استفاده می‌شود.

Example:
As the professor put it, sleep is essential for learning.
همان‌طور که استاد بیان کرد، خواب برای یادگیری ضروری است.


8. Less than optimal (phrase) = پایین‌تر از حد مطلوب؛ کمتر از حد ایده‌آل

Example:
Lack of sleep can lead to less than optimal performance.
کمبود خواب می‌تواند به عملکردی پایین‌تر از حد مطلوب منجر شود.

  • Optimal = مطلوب؛ بهینه

  • Optimally = به‌صورت بهینه


9. Be impaired by something (passive verb phrase) = بر اثر چیزی مختل شدن؛ آسیب دیدن

Example:
His concentration was impaired by lack of sleep.
تمرکز او بر اثر کمبود خواب مختل شد.

  • Impair = مختل کردن؛ آسیب زدن به عملکرد

  • Impaired = مختل‌شده؛ آسیب‌دیده

  • Impairment = اختلال؛ آسیب به عملکرد


10. Be aware of something (verb phrase) = از چیزی آگاه بودن؛ متوجه چیزی بودن

Example:
Many people are not aware of their sleep debt.
بسیاری از مردم از بدهی خواب خود آگاه نیستند.

📌 Be aware that + sentence = آگاه بودن از اینکه...

42
New cards


  • Recruit

  • Randomly assign someone to something

  • Stimulant

  • Memory impairment

  • Lapse in attention

  • Grow worse

  • Consistently fail to do something

  • Spend more than you earn

  • Napping

  • Reduce a sleep debt

  • Maintain consistent sleep patterns


. Recruit = جذب کردن

Example:
The researchers recruited young volunteers.
پژوهشگران داوطلبان جوانی را جذب کردند.

  • Recruit = جذب کردن؛ استخدام کردن

  • Recruitment = جذب نیرو؛ استخدام


. Stimulant (noun) = مادهٔ محرک

ماده‌ای که فعالیت سیستم عصبی را افزایش می‌دهد؛ مانند کافئین.

Example:
Caffeine is a common stimulant.
کافئین یک مادهٔ محرک رایج است.


. Pronounced deficits (noun phrase) = کمبودها یا اختلالات آشکار و قابل‌توجه

Example:
The participants showed pronounced cognitive deficits.
شرکت‌کنندگان اختلالات شناختی قابل‌توجهی نشان دادند.

  • Pronounced = آشکار؛ قابل‌توجه

  • Deficit = کمبود؛ نقص؛ اختلال


. Memory impairment (noun phrase) = اختلال حافظه؛ ضعف حافظه

Example:
Sleep deprivation can cause memory impairment.
محرومیت از خواب می‌تواند باعث اختلال حافظه شود.


. Diminished ability (noun phrase) = توانایی کاهش‌یافته؛ توانایی کمترشده

Example:
Lack of sleep leads to a diminished ability to concentrate.
کمبود خواب باعث کاهش توانایی تمرکز می‌شود.

  • Diminish = کاهش یافتن؛ کم کردن

  • Diminished = کاهش‌یافته


. Lapse in attention (noun phrase) = لحظهٔ کاهش توجه؛ حواس‌پرتی کوتاه‌مدت

Example:
Even a brief lapse in attention can be dangerous while driving.
حتی یک لحظه کاهش توجه هنگام رانندگی می‌تواند خطرناک باشد.

  • Lapse = وقفه؛ لغزش؛ کوتاهی موقت

  • Attention = توجه؛ دقت


Grow worse (verb phrase) = بدتر شدن؛ شدت گرفتن

Example:
The symptoms grow worse over time.
علائم با گذشت زمان بدتر می‌شوند.

Verb forms:

  • Grow worse

  • Grew worse

  • Grown worse


. Spend more than you earn (verb phrase) = بیشتر از درآمد خود خرج کردن

Example:
Spending more than you earn can lead to debt.
بیشتر از درآمد خرج کردن می‌تواند به بدهی منجر شود.

  • Spend = خرج کردن

  • Earn = درآمد داشتن؛ کسب کردن

  • Income = درآمد


. Napping (noun/gerund) = چرت زدن؛ خواب کوتاه روزانه

Example:
Napping can help reduce sleep debt.
چرت زدن می‌تواند به کاهش بدهی خواب کمک کند.

  • Nap (noun/verb) = چرت؛ چرت زدن

  • Napping = چرت زدن


43
New cards
  • Get by

  • Just fine

  • Over the long haul

  • One person in a thousand

  • Effectively

  • Fight off sleepiness

  • Cut one's life short

  • Tax something

  • Premature aging

  • Sleep-deprived

  • Get sleepy

  • Chances are

  • Long drive


1.Get by (phrasal verb) = از پسِ کارها برآمدن؛ سر کردن

Example:
I can get by on very little sleep.
من می‌توانم با خواب بسیار کم هم از پس کارهایم بربیایم.

📌 Get by just fine = به‌خوبی از پس کارها برآمدن؛ بدون مشکل خاصی سر کردن


2. Just fine (adverbial phrase) = کاملاً خوب؛ بدون مشکل

Example:
She is doing just fine.
او کاملاً خوب است و مشکلی ندارد.

3.End up doing something (verb phrase) = در نهایت کاری را انجام دادن؛ سرانجام به انجام کاری رسیدن

Example:
He ended up taking a nap in the afternoon.
او در نهایت بعدازظهر چرت زد.

📌 ساختار:
End up + verb-ing

4.Fight off sleepiness (verb phrase) = با خواب‌آلودگی مقابله کردن؛ تلاش کردن که خوابمان نبرد

Example:
I was fighting off sleepiness during the meeting.
در طول جلسه تلاش می‌کردم خوابم نبرد.

📌 Fight off در این عبارت یعنی مقاومت کردن در برابر چیزی.

5.Cut one's life short (verb phrase) = از طول عمر کسی کاستن؛ باعث کوتاه شدن عمر کسی شدن

Example:
Some unhealthy habits may cut your life short.
بعضی عادت‌های ناسالم ممکن است از طول عمرتان بکاهند.

6.Tax something (verb) = به چیزی فشار وارد کردن؛ چیزی را تحت فشار قرار دادن

در این متن، tax the immune system یعنی به سیستم ایمنی بدن فشار وارد کردن.

Example:
Lack of sleep can tax the body.
کمبود خواب می‌تواند به بدن فشار وارد کند.

📌 اینجا tax به معنی «مالیات گرفتن» نیست.

7.Premature aging (noun phrase) = پیری زودرس

Example:
Some lifestyle factors may contribute to premature aging.
برخی عوامل سبک زندگی ممکن است در پیری زودرس نقش داشته باشند.

  • Premature = زودرس؛ زودتر از موعد

  • Aging = پیر شدن؛ روند پیری

8. Sleep-deprived (adjective) = دچار کمبود خواب؛ محروم از خواب کافی

Example:
Sleep-deprived people may have difficulty concentrating.
افرادی که خواب کافی ندارند ممکن است در تمرکز کردن مشکل داشته باشند.

📌 Sleep deprivation = محرومیت از خواب؛ کمبود خواب

9.Get sleepy (verb phrase) = خواب‌آلود شدن؛ خوابش گرفتن

Example:
I get sleepy during long meetings.
در طول جلسات طولانی خوابم می‌گیرد.

10. Chances are (that) ... (phrase) = احتمالاً؛ به احتمال زیاد

Example:
Chances are you need more sleep.
به احتمال زیاد به خواب بیشتری نیاز داری.

📌 این عبارت برای بیان احتمال استفاده می‌شود.

11.Long drive (noun phrase) = رانندگی طولانی؛ مسیر طولانی با خودرو

Example:
I often get tired during a long drive.
من اغلب در طول رانندگی طولانی خسته می‌شوم.

12.Over the long haul (idiom) = در بلندمدت؛ در درازمدت

Example:
Over the long haul, healthy habits make a difference.
در بلندمدت، عادت‌های سالم تأثیرگذار هستند.

📌 مترادف: In the long run = در بلندمدت


44
New cards
  • Drowsy

  • Fatigued

  • Drowsy or fatigued driving

  • Wreak havoc on something

  • Safety and performance

  • Nationwide

  • Daylight saving time

  • Traffic deaths

  • Traffic fatality

  • Estimate

  • Take a toll on something

  • Due to something

  • Sleeplessness


1. Drowsy (adjective) = خواب‌آلود؛ خواب‌آلودگی‌آور

Example:
Driving while drowsy can be dangerous.
رانندگی در حالت خواب‌آلودگی می‌تواند خطرناک باشد.


2. Fatigued (adjective) = خسته؛ دچار خستگی شدید

Example:
Fatigued drivers may have slower reactions.
رانندگان خسته ممکن است واکنش‌های کندتری داشته باشند.

📌 تفاوت:

  • Drowsy = خواب‌آلود

  • Fatigued = خسته و کم‌انرژی


3. Drowsy or fatigued driving = رانندگی در حالت خواب‌آلودگی یا خستگی

Example:
Drowsy or fatigued driving increases the risk of accidents.
رانندگی در حالت خواب‌آلودگی یا خستگی خطر تصادف را افزایش می‌دهد.


4. Wreak havoc on something (idiom) = به چیزی آسیب و خسارت زیادی وارد کردن؛ چیزی را به‌شدت مختل کردن

Example:
Lack of sleep can wreak havoc on your health.
کمبود خواب می‌تواند آسیب زیادی به سلامتی شما وارد کند.

📌 این عبارت برای تأکید بر تأثیر مخرب و گستردهٔ چیزی استفاده می‌شود.


5. Nationwide (adjective / adverb) = سراسری؛ در سراسر کشور

Example:
A nationwide study examined sleep habits.
یک پژوهش سراسری عادت‌های خواب را بررسی کرد.

📌 Nation = ملت؛ کشور
Nationwide = در سراسر کشور


6. Daylight saving time (DST) (noun phrase) = ساعت تابستانی

روشی برای جلو کشیدن ساعت رسمی در بخشی از سال، با هدف استفادهٔ بیشتر از روشنایی روز.

Example:
Daylight saving time begins in spring in many countries.
ساعت تابستانی در بسیاری از کشورها در بهار آغاز می‌شود.

📌 در انگلیسی آمریکایی معمولاً از daylight saving time استفاده می‌شود.


7. Traffic deaths (noun phrase) = مرگ‌ومیر ناشی از تصادفات رانندگی

Example:
The report showed an increase in traffic deaths.
گزارش افزایش مرگ‌ومیر ناشی از تصادفات رانندگی را نشان داد.


8. Following the time change (phrase) = پس از تغییر ساعت

Example:
Traffic accidents increased in the week following the time change.
تصادفات رانندگی در هفتهٔ پس از تغییر ساعت افزایش یافتند.

📌 Following در این عبارت به معنی «پس از» است، نه «دنبال کردن».


9. Take a toll on something (idiom) = آسیب و خسارت وارد کردن به چیزی؛ تأثیر منفی گذاشتن بر چیزی

Example:
Chronic stress takes a toll on people's health.
استرس مزمن به سلامت افراد آسیب می‌زند.

📌 Take a toll on someone's health = به سلامت کسی آسیب وارد کردن

10. Annual loss (noun phrase) = زیان سالانه؛ خسارت سالانه

Example:
The annual loss was estimated at $18 billion.
زیان سالانه ۱۸ میلیارد دلار تخمین زده شد.

11. Due to something (prepositional phrase) = به دلیل چیزی؛ در نتیجهٔ چیزی

Example:
The delay was due to bad weather.
تأخیر به دلیل آب‌وهوای نامناسب بود.

📌 Due to + noun / noun phrase


12. Sleeplessness (noun) = بی‌خوابی؛ ناتوانی در خوابیدن

Example:
Sleeplessness can affect memory and concentration.
بی‌خوابی می‌تواند بر حافظه و تمرکز تأثیر بگذارد.

Word family:

  • Sleep (noun / verb) = خواب / خوابیدن

  • Sleepless (adjective) = بی‌خواب

  • Sleeplessness (noun) = بی‌خوابی


45
New cards
  • In light of something

  • In cooperation with

  • Partner organisation

  • Promote

  • Set the clocks forward

  • Educate someone about something.

  • Intoxicated

  • Driving while drowsy


1.In light of something (phrase) = با توجه به چیزی؛ با در نظر گرفتن چیزی

Example:
In light of the research, we should change our habits.
با توجه به این پژوهش، باید عادت‌هایمان را تغییر دهیم.

📌 این عبارت برای بیان موضوعی استفاده می‌شود که بر اساس آن تصمیم یا اقدامی انجام می‌دهیم.

2.In cooperation with (phrase) = با همکاریِ

Example:
The event was organised in cooperation with local organisations.
این رویداد با همکاری سازمان‌های محلی برگزار شد.

📌 مترادف کاربردی: In collaboration with = با همکاریِ

3.Partner organisation (noun phrase) = سازمان همکار؛ سازمان شریک

Example:
The foundation works with several partner organisations.
این بنیاد با چندین سازمان همکار فعالیت می‌کند.

4. Promote (verb) = ترویج کردن؛ تبلیغ کردن؛ معرفی کردن

5.Set the clocks forward (verb phrase) = ساعت‌ها را جلو کشیدن

Example:
People set their clocks forward when daylight saving time begins.
مردم هنگام آغاز ساعت تابستانی، ساعت‌هایشان را جلو می‌کشند.

📌 در مقابل:

Set the clocks back = ساعت‌ها را عقب کشیدن

6. Educate someone about something (verb phrase) = دربارهٔ چیزی به کسی آموزش دادن؛ آگاه کردن

7.Intoxicated (adjective) = مست؛ تحت تأثیر الکل یا مواد مخدر

Example:
Driving while intoxicated is dangerous.
رانندگی در حالت مستی خطرناک است.

📌 Intoxicated واژه‌ای رسمی‌تر از drunk است.

8.Driving while drowsy (noun phrase / gerund phrase) = رانندگی در حالت خواب‌آلودگی

Example:
Driving while drowsy can cause serious accidents.
رانندگی در حالت خواب‌آلودگی می‌تواند باعث تصادفات جدی شود.

📌 While + adjective / clause در این عبارت نشان می‌دهد فرد هنگام انجام کاری در چه وضعیتی قرار دارد.


  • Evidence و Research غیرقابل‌شمارش‌اند؛ یعنی معمولاً نمی‌توانیم آن‌ها را جمع ببندیم یا مستقیماً بشماریم.

  • Study یعنی «پژوهش» و وقتی به یک تحقیق مشخص اشاره کند، قابل‌شمارش است.

  • Research shows ... = پژوهش نشان می‌دهد ...

  • Studies show ... = پژوهش‌ها نشان می‌دهند ...

  • More evidence is needed. = شواهد بیشتری لازم است


46
New cards

collocations

1. Verbs + Nouns

  1. Conduct research = پژوهش انجام دادن

  2. Carry out a study = یک پژوهش انجام دادن

  3. Gather evidence = شواهد جمع‌آوری کردن

  4. Provide evidence = شواهد ارائه دادن

  5. Cite evidence = به شواهد استناد کردن

  6. Obtain information = اطلاعات به دست آوردن

  7. Gain experience = تجربه کسب کردن

  8. Meet requirements = الزامات را برآورده کردن

  9. Satisfy the criteria = معیارها را برآورده کردن

  10. Impose restrictions = محدودیت اعمال کردن

  11. Waive a fee = از دریافت هزینه صرف‌نظر کردن

  12. Have an effect on something = بر چیزی تأثیر داشتن

2. Adjective + Noun

  1. Strong evidence = شواهد قوی

  2. Compelling evidence = شواهد بسیار متقاعدکننده

  3. Substantial evidence = شواهد قابل‌توجه

  4. Extensive research = پژوهش گسترده

  5. Ground-breaking research = پژوهش پیشگامانه

  6. Ongoing research = پژوهش در حال انجام

  7. Long-term effects = اثرات بلندمدت

  8. Short-term benefits = مزایای کوتاه‌مدت

  9. Negative consequences = پیامدهای منفی

  10. Strict requirements = الزامات سخت‌گیرانه

  11. Basic requirements = الزامات اولیه

  12. Mandatory rules = قوانین اجباری

3. Preposition Collocations

  1. Evidence for something = شواهد به نفع چیزی

  2. Evidence against something = شواهد علیه چیزی

  3. Research on something = پژوهش دربارهٔ چیزی

  4. Research into something = بررسی و پژوهش عمیق دربارهٔ چیزی

  5. Comply with regulations = از مقررات پیروی کردن

  6. Benefit from something = از چیزی بهره‌مند شدن

  7. Be consistent with something = با چیزی مطابقت داشتن

  8. Be beneficial to someone/something = برای کسی یا چیزی مفید بودن

4. Reporting Research Findings

  1. Research shows that ... = پژوهش نشان می‌دهد که...

  2. Evidence suggests that ... = شواهد حاکی از آن است که...

  3. The findings reveal that ... = یافته‌ها آشکار می‌کنند که...

  4. The results demonstrate that ... = نتایج نشان می‌دهند که...

  5. The study confirms that ... = پژوهش تأیید می‌کند که...