1/72
Looks like no tags are added yet.
Rational vs. Logical
1. Rational = منطقی، عاقلانه، خردمندانه
یعنی تصمیم یا رفتاری که بر اساس عقل و دلیل باشد، نه صرفاً احساسات.
Example:
It was a rational decision.
این یک تصمیم عاقلانه بود.
2. Logical = منطقی، بر اساس استدلال
یعنی چیزی که بر اساس منطق و استدلال درست و منسجم باشد.
Example:
Your argument is logical.
استدلال تو منطقی است.
Be initiated by
The project was initiated by the government.
این پروژه توسط دولت آغاز شد.
📌 نکتهٔ گرامری:
Initiate (verb) = آغاز کردن، شروع کردن
Initiated (past participle) = آغازشده
Be initiated by + شخص یا عامل = توسط کسی یا چیزی آغاز شدن
ساختار: Be + initiated + by
مثال دیگر:
The discussion was initiated by the teacher.
بحث توسط معلم آغاز شد.
Mural
Mural (noun) = نقاشی دیواری؛ نقاشی بزرگی که روی دیوار کشیده میشود.
The artist painted a mural of a famous person.
هنرمند یک نقاشی دیواری از یک شخص معروف کشید.
📌 نکته:
Street art = هنر خیابانی
Graffiti = گرافیتی، نوشته یا نقاشی روی دیوار (اغلب در فضای عمومی)
✅ A mural معمولاً یک اثر هنری بزرگ است که مستقیماً روی دیوار یا سقف کشیده میشود.
Muralist (noun) = نقاش دیواری
هنرمندی که روی دیوارها، سقفها یا سطوح بزرگ نقاشی میکشد.
Example:
The muralist painted a beautiful mural on the city wall.
نقاش دیواری، یک نقاشی زیبا روی دیوار شهر کشید.
Far-reaching
Far-reaching effect = تأثیر گسترده و عمیق؛ اثری که پیامدهای زیادی دارد و در مدت طولانی یا در حوزههای مختلف احساس میشود.
Example:
The new law had a far-reaching effect on society.
این قانون تأثیر گستردهای بر جامعه گذاشت.
نکته:
Far-reaching = گسترده، دارای پیامدهای دوربرد
Effect = تأثیر، اثر
✅ Far-reaching consequences = پیامدهای گسترده و مهم
✅ Far-reaching changes = تغییرات گسترده و اساسی
Vandalism
Vandal (noun) = خرابکار؛ کسی که عمداً به اموال عمومی یا خصوصی آسیب میزند.
Vandalism (noun) = خرابکاری؛ تخریب عمدی اموال عمومی یا خصوصی.
Examples:
The vandal damaged the wall.
فرد خرابکار به دیوار آسیب زد.
Vandalism is a serious problem in this area.
خرابکاری در این منطقه مشکل جدیای است.
📌 تفاوت برای حفظ کردن:
Vandal = شخص خرابکار 👤
Vandalism = عمل خرابکاری 💥
Verb: Vandalise (بریتانیایی) / Vandalize (آمریکایی) = عمداً تخریب کردن یا آسیب رساندن به اموال.
Conflict with sth/sb
Conflict with something = با چیزی در تضاد بودن، با چیزی ناسازگار بودن
Examples:
His actions conflict with his words.
رفتارهای او با حرفهایش در تضاد است.
This decision conflicts with our beliefs.
این تصمیم با باورهای ما در تضاد است.
My meeting conflicts with your schedule.
جلسهٔ من با برنامهٔ زمانی تو تداخل دارد.
📌 نکته:
Conflict with someone = با کسی اختلاف داشتن
Conflict with something = با چیزی در تضاد یا تعارض بودن
اسم (Noun): Conflict = تعارض، اختلاف، درگیری
فعل (Verb): Conflict = در تضاد بودن، تداخل داشتن
Interfere with
Interfere with something = در چیزی دخالت کردن؛ مانع چیزی شدن؛ اختلال ایجاد کردن در چیزی
Examples:
Don't interfere with my work.
در کارم دخالت نکن.
Noise can interfere with your concentration.
سروصدا میتواند تمرکزت را مختل کند.
The weather interfered with our plans.
آبوهوا در برنامههای ما اختلال ایجاد کرد.
📌 ساختار:
Interfere with + noun / pronoun
Interfere (verb) = دخالت کردن، اختلال ایجاد کردن
نکته:
Interfere with someone's work = در کار کسی دخالت کردن یا اختلال ایجاد کردن.
Interfere in someone's affairs = در امور شخصی کسی دخالت کردن.
Propel someone/something to
📌 ساختار:
Propel + someone/something + to + مقصد یا جایگاه
نکته: خودِ propel یعنی «به جلو راندن»؛ معنی دقیق عبارت به کلماتی بستگی دارد که بعد از to میآیند.
Examples:
Propel someone to fame/success / the top = کسی را به شهرت/موفقیت / به بالاترین جایگاه رساندن
Example :
The scandal propelled them to fame.
آن رسوایی آنها را به شهرت رساند.
The scandal may have propelled them to fame.
شاید آن رسوایی آنها را به شهرت رسانده باشد.
Feature sb
Feature sb (verb) = از کسی در فیلم، برنامه یا اثر هنری استفاده کردن؛ کسی را به نمایش گذاشتن یا معرفی کردن.
Examples:
The film features a famous actor.
این فیلم یک بازیگر مشهور دارد.
The article features several artists.
این مقاله چند هنرمند را معرفی میکند.
The show features interviews with celebrities.
این برنامه شامل مصاحبه با افراد مشهور است.
📌 نکته:
Feature (verb) = معرفی کردن، به نمایش گذاشتن، شامل بودن
Feature (noun) = ویژگی، خصوصیت
cultural programming
Provide cultural programming = برنامههای فرهنگی ارائه کردن یا برگزار کردن
Example:
The museum provides cultural programming for the local community.
این موزه برای جامعهٔ محلی برنامههای فرهنگی برگزار میکند.
Take place & Take responsibility
1. Take place (verb phrase)
معنی: رخ دادن، برگزار شدن
Example: The event will take place next week.
این رویداد هفتهٔ آینده برگزار خواهد شد.
📌 نکته: معمولاً برای رویدادها و اتفاقات استفاده میشود.
Past: Took place
2. Take responsibility (for something)
معنی: مسئولیت چیزی را پذیرفتن
Example: He took responsibility for his mistake.
او مسئولیت اشتباهش را پذیرفت.
📌 ساختار: Take responsibility for + noun / verb-ing
Develop a taste for something & Grow to love someone/something
1. Develop a taste for something
کمکم به چیزی علاقهمند شدن؛ از چیزی خوشات آمدن وقتی با گذشت زمان و تجربه، از چیزی خوشت میآید که قبلاً شاید دوست نداشتی یا به آن علاقهای نداشتی.
2. Grow to love someone/something
کمکم عاشق کسی یا چیزی شدن؛ بهتدریج علاقهٔ عمیقی پیدا کردن وقتی احساس علاقه و محبت بهمرور زمان بیشتر میشود
✅ تفاوت اصلی
Develop a taste for | Grow to love |
|---|---|
کمکم به چیزی علاقهمند شدن | بهتدریج عاشق یا دلبستهٔ کسی یا چیزی شدن |
بیشتر برای غذا، موسیقی، هنر و سرگرمیها | بیشتر برای افراد، شخصیتها و چیزهایی که به آنها دلبستگی پیدا میکنیم |
تأکید بر شکلگرفتن سلیقه و علاقه | تأکید بر رشد احساس علاقه و محبت |
📌 نکتهٔ حفظی
البته این دو عبارت همیشه کاملاً از هم جدا نیستند؛ گاهی هر دو به شکلگیری تدریجی علاقه اشاره میکنند، اما تأکیدشان متفاوت است.
Be forced to
Be forced to + فعل ساده
He is forced to leave. = او مجبور میشود برود.
They are forced to follow the rules. = آنها مجبورند از قوانین پیروی کنند.
✅ Meet rigid criteria یعنی شرایط و معیارهای سختگیرانهای را که تعیین شدهاند، برآورده کردن.
On a regular basis
On a regular basis = بهطور منظم، بهصورت مرتب
I exercise on a regular basis.
من بهطور منظم ورزش میکنم.
Students are tested on a regular basis.
دانشآموزان بهطور منظم امتحان میشوند.
📌 نکته: این عبارت رسمیتر از regularly است؛ هر دو معنی «بهطور منظم» میدهند.
✅ On a regular basis = Regularly
Selfish pride
Selfish pride = غرور خودخواهانه؛ غروری که باعث میشود فرد فقط به خودش و خواستههایش اهمیت بدهد.
His selfish pride stopped him from apologising.
غرور خودخواهانهاش مانع شد که عذرخواهی کند.
📌 نکته: در این عبارت، منظور غروری است که فرد را از پذیرفتن اشتباه یا کوتاه آمدن بازمیدارد.
Cover up something
Cover up a problem = پنهان کردن یک مشکل؛ سرپوش گذاشتن روی مشکل
The company tried to cover up the problem.
شرکت تلاش کرد مشکل را پنهان کند.
📌 نکته:
Cover up = پنهان کردن، سرپوش گذاشتن روی چیزی
Cover up a mistake = اشتباهی را پنهان کردن
Cover up the truth = حقیقت را پنهان کردن
✅ ساختار: Cover up + something (اسم یا ضمیر)
Kick in
Kick in (phrasal verb) = شروع به اثر گذاشتن کردن؛ وارد عمل شدن
وقتی یک دارو، احساس، عامل یا فرایند شروع به تأثیرگذاری میکند، از این عبارت استفاده میکنیم.
Examples:
The medicine will kick in soon.
دارو بهزودی شروع به اثرگذاری میکند.
After a while, the painkillers kicked in.
بعد از مدتی، مسکنها شروع به اثرگذاری کردند.
Something else kicked in.
عامل دیگری وارد عمل شد.
Outlive
Outlive (verb) = بیشتر از کسی عمر کردن؛ بیشتر از چیزی دوام آوردن
Meaning: To live longer than someone or something.
Examples:
She outlived her husband. = او بیشتر از شوهرش عمر کرد.
Some animals outlive humans. = بعضی حیوانات بیشتر از انسانها عمر میکنند.
This building has outlived its usefulness. = این ساختمان دیگر کارایی سابقش را ندارد.
📌 صرف فعل:
حال: Outlive
گذشته: Outlived
شکل سوم: Outlived
✅ ساختار: Outlive + someone/something
بعد از outlive مستقیماً اسم میآید؛ نیازی به حرف اضافه نیست.
Differ from & Different from
تفاوت Differ from و Different from در نقش گرامری آنهاست.
1. Differ from = فعل (Verb) معنی: تفاوت داشتن با
Structure: Subject + differ from + something
Example:
Lions differ from tigers.
شیرها با ببرها تفاوت دارند.
2. Different from = صفت (Adjective)معنی: متفاوت از
Structure: Subject + be + different from + something
Example:
Lions are different from tigers.
شیرها با ببرها متفاوت هستند.
تفاوت سؤالها
✅ How do lions differ from tigers?
شیرها چه تفاوتی با ببرها دارند؟
✅ How are lions different from tigers?
شیرها چه تفاوتی با ببرها دارند؟
📌 نکتهٔ حفظی:
Differ فعل است؛ قبل از آن معمولاً فاعل میآید و برای زمان حال ساده از do/does در سؤال استفاده میکنیم.
Different صفت است؛ معمولاً با فعل be مثل is, am, are به کار میرود.
Add interest to something
به چیزی جذابیت اضافه کردن
The same goes for something
The same goes for something = همین موضوع دربارهٔ چیزی هم صدق میکند؛ همین مسئله برای چیزی هم برقرار است.
Examples:
Exercise is important for adults, and the same goes for children.
ورزش برای بزرگسالان مهم است و همین موضوع دربارهٔ کودکان هم صدق میکند.
This rule applies to students. The same goes for teachers.
این قانون برای دانشآموزان اعمال میشود؛ همینطور برای معلمان.
📌 ساختار:
The same goes for + noun / pronoun
✅ The same goes for me. = همین موضوع دربارهٔ من هم صدق میکند.
نکته: این عبارت زمانی استفاده میشود که میخواهیم بگوییم چیزی که دربارهٔ یک شخص یا موضوع گفتیم، دربارهٔ شخص یا موضوع دیگری هم درست است.
Be privately funded
Be privately funded = بودجهاش از منابع خصوصی تأمین شدن
Example: The school is privately funded.
بودجهٔ این مدرسه از منابع خصوصی تأمین میشود.
prime spot
Occupy a prime spot = یک جایگاه ممتاز یا موقعیت بسیار مناسب را اشغال کردن
Occupy = اشغال کردن، در اختیار داشتن
Prime = عالی، ممتاز، درجهیک
Spot = مکان، جایگاه
Example:
The shop occupies a prime spot in the city centre.
این فروشگاه در موقعیتی بسیار مناسب در مرکز شهر قرار دارد.
📌 نکته:
Prime spot یعنی مکانی بسیار خوب و ارزشمند؛ مثلاً برای یک فروشگاه، تبلیغات یا یک ساختمان.
✅ ساختار: Occupy + a prime spot
Ethnicity
Ethnic (adjective) = قومی
Ethnicity (noun) = قومیت
Ethnic group (noun) = گروه قومی
Example:
People from different ethnicities live here.
مردم با قومیتهای مختلف اینجا زندگی میکنند.
They were dressed in ethnic clothes.
آنها لباسهای قومی و سنتی پوشیده بودند.
Auction off
They auctioned off the old paintings.
آنها نقاشیهای قدیمی را به مزایده گذاشتند و فروختند.
Auction house = خانهٔ حراج؛ مؤسسهای که مزایده برگزار میکند.
The painting was sold at an auction house.
این نقاشی در یک خانهٔ حراج فروخته شد.
📌 نکته:
Auction = حراج، مزایده
Auction off something = چیزی را از طریق مزایده فروختن
Auction house = محل یا مؤسسهٔ برگزاری مزایده
Object & Objection
Object دو معنی اصلی دارد:
اسم (Noun): شیء، وسیله، چیز
A strange object = یک شیء عجیب
There is an object on the table. = یک شیء روی میز است.
فعل (Verb): اعتراض کردن، مخالفت کردن
I object to this decision. = من به این تصمیم اعتراض دارم.
📌 ساختار مهم: Object to + اسم یا فعل ing
I object to paying more. = من با بیشتر پول پرداخت کردن مخالفم.
2. Objection (اسم)
Objection = اعتراض، مخالفت
I have no objection. = من اعتراضی ندارم.
She raised an objection. = او اعتراضی مطرح کرد.
Do you have any objections to this plan? = آیا به این برنامه اعتراضی داری؟ :نکتهٔ گرامر
object to something، اما have an objection to something.
هر دو ساختار حرف اضافهٔ to میگیرند.
Cast
Cast (verb) = انتخاب کردن بازیگر برای یک نقش
Cast (noun) = گروه بازیگران یک فیلم یا نمایش
Cast a vote = رأی دادن
Cast a shadow = سایه انداختن
Cast a spell = طلسم کردن
A cast = گچ پزشکی که برای ثابت نگهداشتن استخوان شکسته استفاده میشود
مثالها:
She was cast in the film.
او برای بازی در فیلم انتخاب شد.
The cast of the film was excellent.
گروه بازیگران فیلم عالی بود.
The tree cast a shadow.
درخت سایه انداخت.
📌 صرف فعل:
حال: Cast
گذشته: Cast
شکل سوم: Cast
proposal (n) , propose (v), proposed (adj)
Propose (verb) = پیشنهاد دادن، مطرح کردن
They proposed a new plan. = آنها طرح جدیدی پیشنهاد دادند.
Proposal (noun) = پیشنهاد، طرح پیشنهادی
I accepted his proposal. = پیشنهاد او را پذیرفتم.
📌 همچنین marriage proposal = پیشنهاد ازدواج
A proposal for a new project = پیشنهادی برای یک پروژهٔ جدید
Proposed (verb / adjective) = پیشنهاد داد / پیشنهادی
The proposed plan = طرح پیشنهادی
They proposed a change. = آنها تغییری پیشنهاد دادند.
scrap & wreck & debris
Scraps = خردهها، تکهپارهها، باقیماندهها
Scraps of paper = تکههای کاغذ
Wreck = لاشه، وسیلهٔ خرابشده؛ نابود کردن (فعل)
A shipwreck = لاشهٔ کشتی غرقشده
The car was a wreck. = ماشین کاملاً داغان شده بود.
Debris = آوار، خردهریزهای باقیمانده از تخریب یا تصادف
The streets were covered with debris. = خیابانها پر از آوار و خردهریز شده بودند.
📌 نکته: Debris معمولاً اسم غیرقابلشمارش است؛ نمیگوییم a debris.
fund
Fund something = هزینهٔ چیزی را تأمین کردن، بودجهٔ چیزی را فراهم کردن
Example: They fund the project. = آنها هزینهٔ پروژه را تأمین میکنند.
📌 بعد از fund مستقیماً اسم میآید؛ معمولاً حرف اضافهٔ for نمیگ
Be privately funded = بودجهاش از منابع خصوصی تأمین شدن
Example: The school is privately funded.
بودجهٔ این مدرسه از منابع خصوصی تأمین میشود.
📌 نکتهٔ گرامری: عبارت ساختار مجهول دارند:
Non-profit organizations = سازمانهای غیرانتفاعی؛ سازمانهایی که هدف اصلیشان کسب سود برای صاحبانشان نیست.
logistic / logistical
Logistical issues = مشکلات اجرایی و تدارکاتی
مشکلات مربوط به برنامهریزی، هماهنگی، حملونقل یا فراهم کردن امکانات.
argue over sth
۱. Argue (فعل) = استدلال کردن / بحث و دعوا کردن
استدلال کردن:
He argued that the plan was wrong.
او استدلال کرد که آن طرح اشتباه است.
بحث و مشاجره کردن:
They argue over money.
آنها بر سر پول بحث و مشاجره میکنند.
۲. Argument (اسم) = استدلال / بحث و مشاجره
به معنی استدلال:
That's a good argument.
این استدلال خوبی است.
به معنی مشاجره:
They had an argument.
آنها با هم جر و بحث کردند.
Last-minute vetoes
Last-minute vetoes = وتوهای لحظهٔ آخری؛ مخالفتهای رسمی در آخرین لحظه
Last-minute = در آخرین لحظه
Veto = وتو کردن؛ رد کردن یا متوقف کردن رسمی یک تصمیم یا پیشنهاد
Vetoes = شکل جمع veto
Example:
The last-minute vetoes delayed the plan.
وتوهای لحظهٔ آخری باعث تأخیر در اجرای طرح شدند.
The very + noun
خودِ آن چیز / دقیقاً همان چی
The very word = خودِ کلمه / دقیقاً همان کلمه
اینجا very به معنی «خیلی» نیست؛ برای تأکید روی خودِ کلمه استفاده شده است.
مثال:
The very word makes me uncomfortable.
خودِ این کلمه باعث میشود احساس ناراحتی کنم.
That's the very word I was looking for.
دقیقاً همان کلمهای است که دنبالش بودم.
transparent
See-through (adjective) = شفاف، طوری که بتوان از پشت آن دید؛ بدننما (برای لباس)
مثالها:
A see-through dress = یک لباس بدننما
See-through glass = شیشهٔ شفاف
These curtains are see-through. = این پردهها شفافاند و میتوان از پشت آنها دید.
📌 تفاوت مهم:
See through (فعل عبارتی) = از پشت چیزی دیدن؛ یا متوجه حقیقت و نیت واقعی کسی شدن.
See-through (صفت) = شفاف، بدننما
Back out (of something)
از تصمیم یا قولی عقبنشینی کردن؛ زیر قول زدن
Examples:
He backed out of the agreement.
او از توافق عقبنشینی کرد.
Don't back out at the last minute.
در آخرین لحظه زیر قولت نزن.
She backed out of the deal.
او از معامله کنارهگیری کرد.
📌 نکتهٔ گرامری:
حال: Back out
گذشته: Backed out
شکل سوم: Backed out
✅ معمولاً میگوییم back out of + اسم.
Be in bad taste / Not be in good taste
بیسلیقه بودن، نامناسب یا خلاف ادب بودن
✅ That joke was in bad taste.
آن شوخی نامناسب و بیجا بود.
✅ His comments were not in good taste.
حرفهای او نامناسب و دور از ادب بودند.
📌 نکته: در این اصطلاح، معمولاً نمیگوییم in a good taste.
Be in good taste = مناسب و با سلیقه بودن
Be in bad taste = نامناسب و بیسلیقه بودن
⚠ اگر منظورت مزهٔ غذاست، میگوییم:
The food doesn't taste good. = غذا مزهٔ خوبی نمیدهد.
Become a hit (verb phrase)
Meaning: وقتی یک فیلم، آهنگ، کتاب یا محصول بین مردم بسیار محبوب و موفق میشود.
Examples:
The song became a hit. = این آهنگ بسیار محبوب شد و گل کرد.
Her new book has become a hit. = کتاب جدید او بسیار محبوب شده است.
The film became a huge hit. = فیلم به موفقیت بزرگی دست یافت.
When it comes down to something & It comes down to something
1. When it comes down to something
وقتی پای چیزی به میان میآید / در نهایت، وقتی موضوع به ... میرسد
این عبارت وقتی استفاده میشود که میخواهیم دربارهٔ نکتهٔ اصلی یا چیزی که در نهایت اهمیت دارد صحبت کنیم.
When it comes down to money, people often change their minds.
وقتی پای پول به میان میآید، مردم اغلب نظرشان را عوض میکنند.
2. Come down to something
در نهایت به چیزی بستگی داشتن / خلاصه شدن در چیزی
It all comes down to money.
در نهایت، همهچیز به پول بستگی دارد.
Success comes down to hard work and patience.
موفقیت در نهایت به تلاش و صبر بستگی دارد.
It comes down to a simple choice.
در نهایت، موضوع به یک انتخاب ساده خلاصه میشود.
✅ تفاوت برای حفظ کردن
When it comes down to something = وقتی پای چیزی به میان میآید
It comes down to something = در نهایت به چیزی بستگی دارد / به چیزی خلاصه میشود
Association
Association with something (noun phrase) = ارتباط یا رابطه با چیزی؛ تداعی شدن با چیزی
Meaning: رابطه یا پیوندی که بین دو چیز وجود دارد یا ارتباطی که در ذهن با چیزی ایجاد میشود.
Example:
The association between smoking and cancer is well known.
ارتباط بین سیگار کشیدن و سرطان بهخوبی شناخته شده است.
His name has an association with success.
نام او با موفقیت تداعی میشود.
📌 Word family:
Associate (verb) = مرتبط دانستن، ارتباط دادن
Association (noun) = ارتباط، رابطه، تداعی
Structure: Association with + noun
✅ An association with something = ارتباط با چیزی
Just as important
به همان اندازه مهم؛ درست به همان اندازه اهمیت داشتن
Your health is just as important as your success.
سلامتی تو بهاندازهٔ موفقیتت مهم است.
This is just as important.
این هم به همان اندازه مهم است.
📌 ساختار مهم:
Just as + adjective + as = به همان اندازهٔ ...
مثال: She is just as intelligent as her brother.
او بهاندازهٔ برادرش باهوش است.
✅ نکته: کلمهٔ just در این عبارت برای تأکید است و معنی «دقیقاً» میدهد؛ بنابراین just as important یعنی «دقیقاً به همان اندازه مهم».
But if it was out in public, they'd be outraged.
Out in public = در معرض دید عموم، علنی
They'd = They would = آنها ... میشدند.
Outraged = بهشدت خشمگین، عصبانی و شوکهشده
نکتهٔ گرامری:
If + past simple, would + verb
اگر چیزی اتفاق میافتاد، نتیجهاش این میشد که ...
مثال:
If everyone knew, they'd be outraged.
اگر همه میدانستند، بهشدت خشمگین میشدند.
But if it becomes public, they'll be outraged.
ترجمه: اما اگر این موضوع علنی شود، آنها بهشدت خشمگین خواهند شد.
Complaint about something & Compliment
شکایت یا گلایه از چیزی
Complain (v) = شکایت کردن
Complaint (n) = شکایت
Structure: Complain about something
Example: I have a complaint about the service.
از خدمات شکایت دارم.
Compliment someone on something از کسی بهخاطر چیزی تعریف کردن
Compliment (n) = تعریف، تمجید
Compliment (v) = تعریف کردن از کسی
Structure: Compliment someone on something
Example: She complimented me on my dress.
او از لباس من تعریف کرد.
be pleased with/ to
Be pleased with + اسم
یعنی از چیزی راضی یا خوشحال بودن.
I'm pleased with my results.
از نتایجم راضی هستم.
2. Be pleased to + فعل ساده
یعنی از انجام کاری خوشحال بودن.
I'm pleased to meet you.
از ملاقات با شما خوشحالم.
I'm pleased to help you.
خوشحالم که به تو کمک میکنم.
📌 نکته: اگر بعد از pleased فعل بیاید، از to + verb استفاده کن؛ اما اگر اسم بیاید، معمولاً with + noun میآید.Be pleased with something
Plague
Plague (noun / verb) = طاعون؛ گرفتار کردن یا آزار دادن مداوم
. The plague killed many people.
طاعون جان افراد زیادی را گرفت.
The country was plagued by poverty.
آن کشور گرفتار فقر بود.
He is plagued by doubts.
او دائماً با تردیدها دستوپنجه نرم میکند.
Traffic problems plague the city.
مشکلات ترافیکی شهر را گرفتار کردهاند.
📌 عبارت مهم برای فلشکارت:
Be plagued by something = گرفتار چیزی بودن؛ دائماً از چیزی رنج بردن
Eyesore
Eyesore (noun) = منظرهٔ زشت؛ چیزی که از نظر ظاهری ناخوشایند است.
The old building is an eyesore.
آن ساختمان قدیمی منظرهٔ زشتی دارد.
The rubbish in the street is an eyesore.
زبالههای خیابان منظرهٔ ناخوشایندی ایجاد کردهاند.
📌 نکته برای فلشکارت:
Eyesore = an ugly or unpleasant thing to look at
Example: The abandoned factory is an eyesore.
کارخانهٔ متروکه منظرهٔ زشتی دارد.
✅ کاربرد رایج: برای ساختمانهای زشت، زبالهها، تابلوهای نامناسب یا چیزهایی که ظاهر یک مکان را خراب میکنند.
Snob
Snob (مفرد) = فردی که خودش را بهخاطر پول، جایگاه اجتماعی، تحصیلات یا سلیقهاش برتر از دیگران میداند و معمولاً با دیگران از بالا برخورد میکند.
Examples:
They are such snobs!
آنها واقعاً آدمهای افادهای و خودبرتربینی هستند!
He is a snob who looks down on poor people.
او آدم خودبرتربینی است که به افراد فقیر از بالا نگاه میکند.
Snob (noun) = آدم افادهای (مفرد)
Snobs (noun) = آدمهای افادهای (جمع)
Snobbish (adjective) = افادهای، خودبرتربین
📌 عبارت مهم:
Look down on someone = به کسی از بالا نگاه کردن؛ کسی را پایینتر از خود دانستن
Clash with someone
Clash with someone (verb phrase)
معنی: با کسی اختلاف پیدا کردن؛ با کسی درگیر شدن یا بهشدت با او مخالفت داشتن
وقتی دو نفر بهدلیل تفاوت عقیده، شخصیت یا منافع با یکدیگر اختلاف پیدا میکنند، از این عبارت استفاده میکنیم.
Examples:
He often clashes with his father.
او اغلب با پدرش اختلاف پیدا میکند.
They clashed over money.
آنها بر سر پول با هم اختلاف پیدا کردند.
I don't want to clash with my colleagues.
نمیخواهم با همکارانم دچار اختلاف شوم.
✅ تفاوت مهم:
Clash with someone = با کسی اختلاف پیدا کردن
Clash with something = با چیزی در تضاد بودن یا تداخل داشتن
Example: His views clash with mine.
دیدگاههای او با دیدگاههای من در تضاد است.
Have / has done nothing to lessen
Have / has done nothing to lessen … popularity
معنی: هیچ کاری برای کاهش محبوبیتِ ... نکرده است / باعث نشده محبوبیتِ ... کمتر شود.
The scandal has done nothing to lessen their popularity.
این رسوایی هیچ تأثیری در کاهش محبوبیت آنها نداشته است؛ یعنی با وجود رسوایی، محبوبیتشان کمتر نشده است.
📌 نکته: این عبارت معمولاً نشان میدهد که یک اتفاق، برخلاف انتظار، نتوانسته محبوبیت یا اهمیت چیزی را کاهش دهد.
X could do what Y couldn't
X could do what Y couldn't.
Definition: X توانست کاری را انجام دهد که Y نمیتوانست انجام دهد.
Subject + could + verb + what + subject + couldn't
✅ نکته: در بخش what Y couldn't، فعل do حذف شده است؛ شکل کامل آن میشود what Y couldn't do. این حذف در انگلیسی طبیعی و رایج است.
go(es) to sb
Go to someone (sb)
معنی: به کسی تعلق گرفتن؛ به کسی اختصاص یافتن؛ نصیب کسی شدن
وقتی دربارهٔ احترام، اعتبار، جایزه، پول یا قدردانی صحبت میکنیم، go to someone میتواند به معنی «به کسی تعلق گرفتن» باشد.
Examples
1. The credit goes to her.
قدردانی و اعتبار این موفقیت به او تعلق دارد.
2. The prize goes to the winner.
جایزه به برنده تعلق میگیرد.
3. Extra respect goes to those who help others.
احترام ویژهای به کسانی تعلق میگیرد که به دیگران کمک میکنند.
4. All the money goes to charity.
تمام پول به امور خیریه اختصاص مییابد.
5. Extra respect goes to those who help others without expecting anything in return.
احترام ویژهای به کسانی تعلق میگیرد که بدون انتظار هیچ پاداشی به دیگران کمک میکنند.
✅ نکته: در این عبارت، goes to به معنی «تعلق میگیرد» است، نه «رفتن».
valuable for the community at large
valuable for the community at large
برای کل جامعه ارزشمند؛ مفید و باارزش برای جامعه بهطور کلی
Belief in traditional values is important to some people.
اعتقاد به ارزشهای سنتی برای بعضی افراد مهم است.
اگر منظورت این است که حفظ کردن سنتهای ایرانی برای کل جامعه ارزشمند است، این جمله طبیعیتر است:
Preserving Iranian traditions is valuable to the community at large.
ترجمه: حفظ سنتهای ایرانی برای کل جامعه ارزشمند است.
Risk getting caught
Risk getting caught
معنی: خطرِ گیر افتادن را به جان خریدن؛ احتمال گرفتار شدن را پذیرفتن
ساختار گرامری:
Risk + verb-ing = خطرِ انجام کاری را به جان خریدن
Examples:
He risked getting caught.
او خطرِ گیر افتادن را به جان خرید.
You risk getting caught if you lie.
اگر دروغ بگویی، خطرِ گیر افتادن را به جان میخری.
They risked losing everything.
آنها خطرِ از دست دادن همهچیز را به جان خریدند.
نکته:
بعد از risk فعل را به شکل -ing میآوری
✅ Risk getting caught
✅ Risk losing money
❌ Risk to get caught
Subset of something
Subset of something (noun phrase)
معنی: زیرمجموعهای از چیزی؛ بخشی از یک مجموعهٔ بزرگتر
Teenagers are a subset of the population.
نوجوانان زیرمجموعهای از جمعیت هستند.
This group is a subset of the larger community.
این گروه زیرمجموعهای از جامعهٔ بزرگتر است.
A square is a subset of the category of rectangles.
مربع در دستهٔ مستطیلها قرار میگیرد؛ هر مربع نوعی مستطیل است.
✅ نکتهٔ حفظی:
Set = مجموعه
Subset = زیرمجموعه
Subset of = زیرمجموعهای از
مثال ساده: گربهها زیرمجموعهای از گروه حیوانات هستند؛ چون همهٔ گربهها حیواناند، اما همهٔ حیوانات گربه نیستند.
Distinguish
Distinguish (verb): To recognize or show the difference between people or things.
تشخیص دادن یا نشان دادن تفاوت بین افراد یا چیزها.
Common structures:
Distinguish between A and B = بین A و B تفاوت قائل شدن
Distinguish A from B = A را از B تشخیص دادن
Distinguish oneself = خود را متمایز کردن
Example: It's important to distinguish facts from opinions.
مهم است که واقعیتها را از نظرات تشخیص دهیم.
Word family:
Distinguish (verb) = تشخیص دادن، متمایز کردن
Distinction (noun) = تفاوت، تمایز
Distinct (adjective) = متمایز، مشخص و جدا از بقیه
Public annoyance
Public annoyance (noun phrase) = عاملِ آزاردهنده برای عموم؛ چیزی که باعث ناراحتی مردم میشود
Example:
Loud music at night is a public annoyance.
موسیقی بلند در شب باعث آزار و ناراحتی مردم میشود.
paint over
Paint over something (phrasal verb)
معنی: روی چیزی رنگ زدن؛ چیزی را با رنگ پوشاندن
وقتی روی یک سطح رنگ میزنیم تا رنگ قبلی، نوشته یا نقاشی زیر آن پوشانده شود، از paint over استفاده میکنیم.
Examples
They painted over the graffiti.
آنها روی گرافیتی رنگ زدند تا آن را بپوشانند.
He painted over the old mural.
او روی نقاشی دیواری قدیمی رنگ زد.
We need to paint over the damaged wall.
باید روی دیوار آسیبدیده رنگ بزنیم.
Ticket somebody
Ticket somebody (verb) = به کسی جریمه دادن؛ برای کسی جریمه صادر کردن
وقتی پلیس یا مأمور قانونی بهخاطر تخلفی مثل پارک غیرمجاز یا سرعت غیرمجاز برای کسی جریمه صادر میکند، از ticket somebody استفاده میکنیم.
Examples
The police ticketed him for speeding.
پلیس بهخاطر سرعت غیرمجاز او را جریمه کرد.
She was ticketed for illegal parking.
بهخاطر پارک غیرمجاز برای او جریمه صادر شد.
The officer ticketed the driver.
مأمور برای راننده جریمه صادر کرد
Verb forms:
حال: Ticket
گذشته: Ticketed
شکل سوم: Ticketed
✅ ساختار مهم:
Ticket someone for something = کسی را بهخاطر چیزی جریمه کردن
نکته: فعل ticket معنی دیگری هم دارد: برای کسی بلیت تهیه کردن یا صادر کردن؛ اما در مثالهای بالا منظور «جریمه کردن» است.
Discourage someone from doing something
Discourage someone from doing something
Definition: To make someone less confident or less willing to do something.
کسی را دلسرد کردن یا انگیزهاش را برای انجام کاری کاهش دادن.
Structure:
Discourage + someone + from + verb-ing
Example: Don't discourage her from trying.
او را از تلاش کردن دلسرد نکن
Visitor to a place
Visitor to a place (noun phrase) : بازدیدکنندهٔ یک مکان؛ کسی که به مکانی سر میزند.
Visitors to the museum = بازدیدکنندگان موزه
Visitors to Iran = بازدیدکنندگان ایران
She is a frequent visitor to the library.
او مرتباً به کتابخانه سر میزند.
World-renowned (adjective) = شهرت جهانی داشتن؛ مشهور در سراسر جهان
به شخص، مکان، سازمان یا چیزی گفته میشود که در سراسر دنیا شناختهشده و مشهور است.
Examples:
A world-renowned artist = یک هنرمند مشهور در سطح جهان
A world-renowned university = یک دانشگاه مشهور در سراسر جهان
Iran is home to several world-renowned poets.
ایران زادگاه چندین شاعر مشهور جهانی است.
✅ نکتهٔ املایی: این کلمه معمولاً با خط تیره نوشته میشود: world-renowned، بهخصوص وقتی قبل از اسم میآید.
Plaster up
Plaster up (phrasal verb) = با گچ یا بتونه پر و پوشاندن؛ سوراخها و ترکهای دیوار را با گچ گرفتن
وقتی سوراخها یا ترکهای دیوار را با گچ یا مواد مشابه میپوشانیم تا بسته شوند، از plaster up استفاده میکنیم.
plaster up posters (verb phrase)
معنی: پوسترها را در جاهای مختلف چسباندن؛ دیوارها یا مکانها را پر از پوستر کردن.
Edginess
Edginess (noun) = تنش و اضطراب؛ حالت جسورانه و غیرمتعارف
معنی این کلمه به متن بستگی دارد. معمولاً دو کاربرد مهم دارد:
1. تنش، عصبی بودن و بیقراری
وقتی کسی احساس نگرانی، تنش یا عصبی بودن دارد.
Example:
I could sense the edginess in the room.
میتوانستم تنش و اضطراب را در فضای اتاق احساس کنم.
2. جسارت و غیرمتعارف بودن
وقتی سبک، رفتار یا اثری هنری جسورانه، تحریککننده یا متفاوت از حالت معمول است.
Example:
The film is known for its edginess.
این فیلم بهخاطر سبک جسورانه و غیرمتعارفش شناخته شده است.
Edge (noun) = لبه؛ جنبهٔ تیز یا متمایز
Edgy (adjective) = عصبی و پرتنش؛ جسورانه و غیرمتعارف
Edginess (noun) = تنش و عصبی بودن؛ جسارت و غیرمتعارف بودن
✅ نکته: در توصیف فیلم، موسیقی، هنر یا سبک، edginess اغلب به معنی «جسارت و متفاوت بودن» است؛ اما برای احساسات افراد میتواند به معنی «عصبی بودن و تنش» باشد.
Counter
Counter (verb / noun)
1. Counter (verb) = مقابله کردن با چیزی؛ خنثی کردن اثر چیزی؛ پاسخ مخالف دادن
وقتی برای مقابله با یک مشکل، ادعا یا تأثیر منفی کاری انجام میدهیم، از counter استفاده میکنیم.
Examples:
They tried to counter the negative effects of the policy.
آنها تلاش کردند با اثرات منفی این سیاست مقابله کنند.
She countered his argument with strong evidence.
او با شواهد محکمی به استدلال او پاسخ داد.
The campaign aims to counter misinformation.
هدف این کمپین مقابله با اطلاعات نادرست است.
2. Counter (noun) = پیشخوان؛ میز خدمات
Example:
I paid at the checkout counter.
من در پیشخوان صندوق پرداخت کردم.
3. Counter (noun) = شمارنده؛ مهرهٔ شمارش
Example:
The machine has a digital counter.
این دستگاه یک شمارندهٔ دیجیتال دارد.
Example: They introduced new measures to counter the problem.
آنها اقدامات جدیدی برای مقابله با مشکل معرفی کردند.
✅ نکتهٔ گرامری:
Counter + noun
مثلاً:
Counter a threat = مقابله با یک تهدید
Counter an argument = پاسخ مخالف به یک استدلال
Counter the effects = خنثی کردن اثرات
Fad
Fad (noun) = مد زودگذر؛ چیزی که برای مدت کوتاهی محبوب میشود و بعد از مد میافتد
Example:
Social media made the product a fad.
شبکههای اجتماعی باعث شدند آن محصول به یک مد زودگذر تبدیل شود.
TikTok challenges can be a fad.
چالشهای تیکتاک میتوانند یک مد زودگذر باشند.
That hairstyle was just a fad.
آن مدل مو فقط یک مد زودگذر بود.
Some people think this is just a passing fad.
بعضیها فکر میکنند این فقط یک مد زودگذر است.
To stop being fashionable, popular, or considered modern.
از مد افتادن؛ دیگر شیک، محبوب یا مطابق مد روز نبودن.
Synonyms: Go out of fashion, become unfashionable
Opposite: Come into style = مد شدن
Verb forms:
حال: Go out of style
گذشته: Went out of style
شکل سوم: Gone out of style
✅ نکته: این عبارت بیشتر برای لباس، مدل مو، طراحی و سبکها استفاده میشود.
Example: Some fashion trends go out of style very quickly.
بعضی از ترندهای مد خیلی زود از مد میافتند.
Be supposed to be
قرار است چیزی باشد؛ انتظار میرود چیزی باشد؛ طبق انتظار یا قانون باید چیزی باشد
Structure:
Subject + am/is/are + supposed to be + noun/adjective
Example: This building is supposed to be very old.
گفته میشود این ساختمان بسیار قدیمی است.
It is rational to assume that ...
It is rational to assume that ...
منطقی و معقول است که بر اساس اطلاعات موجود، چیزی را درست فرض کنیم.
✅ ساختار گرامری:
It is + adjective + to + verb + that + sentence
مثلاً:
It is reasonable to assume that he is busy.
منطقی است که فرض کنیم او سرش شلوغ است.
نکته: عبارت It is rational to assume that ... رسمیتر است و بیشتر در متنهای تحلیلی، علمی و استدلالی به کار میرود.
Large sum
Large sum (noun phrase) = مبلغ هنگفت؛ مقدار زیادی پول
به مقدار زیادی پول اشاره دارد، بهخصوص وقتی دربارهٔ پرداخت، خرید، سرمایهگذاری یا درآمد صحبت میکنیم.
He paid a large sum of money for the house.
او مبلغ هنگفتی برای آن خانه پرداخت کرد.
The company invested a large sum in the project.
شرکت مبلغ زیادی در این پروژه سرمایهگذاری کرد.
She inherited a large sum of money.
او مبلغ زیادی پول به ارث برد.
Inspect / Inspection / Inspector
: Inspect / Inspection / Inspector
Definition:
Inspect (verb): To examine something carefully. = چیزی را با دقت بررسی یا بازرسی کردن.
Inspection (noun): The act of examining something carefully. = بازرسی یا بررسی دقیق.
Inspector (noun): A person whose job is to inspect something. = شخصی که وظیفهٔ بازرسی دارد.
Exposure to something
Exposure to something (noun phrase)
معنی: در معرض چیزی قرار گرفتن؛ مواجهه با چیزی
1. Exposure to sunlight = قرار گرفتن در معرض نور خورشید
Too much exposure to sunlight can damage your skin.
قرار گرفتن بیش از حد در معرض نور خورشید میتواند به پوست آسیب برساند.
2. Exposure to violence = مواجهه با خشونت
Children should be protected from exposure to violence.
باید از کودکان در برابر مواجهه با خشونت محافظت کرد.
3. Exposure to a new language = در معرض یک زبان جدید قرار گرفتن
Exposure to English helps you improve your language skills.
قرار گرفتن در معرض زبان انگلیسی به بهبود مهارتهای زبانیات کمک میکند.
4. Exposure to risk = در معرض خطر قرار گرفتن
The job involves exposure to dangerous chemicals.
این شغل مستلزم قرار گرفتن در معرض مواد شیمیایی خطرناک است.
Idiotic bureaucrats and political appointees
Idiotic bureaucrats and political appointees
معنی: بوروکراتهای احمق و افرادی که بهدلایل سیاسی به مقام یا سمتی منصوب شدهاند.
معنی کلمات
Idiotic (adjective) = احمقانه، ابلهانه؛ در توصیف افراد: احمق و نادان
Bureaucrat (noun) = بوروکرات؛ کارمند یا مقام اداری در یک سازمان یا دستگاه دولتی
Bureaucrats (plural) = بوروکراتها، مقامات اداری
Political appointee (noun) = فردی که بهدلایل سیاسی یا از سوی یک مقام سیاسی به یک سمت منصوب شده است.
Political appointees (plural) = منصوبان سیاسی
Be completely ignorant about art
Be completely ignorant about art
معنی: کاملاً از هنر بیاطلاع بودن؛ هیچ سررشتهای از هنر نداشتن
معنی کلمات
Completely = کاملاً، بهطور کامل
Ignorant (adjective) = بیاطلاع، ناآگاه، نادان
Art (noun) = هنر
مثالها
They are completely ignorant about art.
آنها کاملاً از هنر بیاطلاع هستند.
He is completely ignorant of modern art.
او هیچ سررشتهای از هنر مدرن ندارد.
Receive state funding
Receive state funding (verb phrase)
معنی: بودجهٔ دولتی دریافت کردن؛ از طرف دولت تأمین مالی شدن
وقتی یک سازمان، مؤسسه، دانشگاه یا پروژه از دولت پول دریافت میکند تا فعالیتهایش را تأمین کند، از این عبارت استفاده میکنیم.
Examples
The museum receives state funding.
این موزه بودجهٔ دولتی دریافت میکند.
The organization does not receive state funding.
این سازمان بودجهٔ دولتی دریافت نمیکند.
Some art projects receive state funding.
برخی پروژههای هنری بودجهٔ دولتی دریافت میکنند.